چنين گفت كسرى : « رسالت به خون * شما را امان مىرساند كنون
و گرنه از اين گفتنِ نابكار * برآوردمى از روانتان دمار »
پس آنگاهشان كرده پُر خاك سر * بكردند زود از مداين به دَر
400 مسلمان نكو داشت او را به فال * بگفتند : « داديدمان بىجدال
هرآن چيز كآن است اصل شما * كه از خاك كرد آدمى را خدا »
عجم را از اين نيز بشكست دل * ز قوم عرب شد به جان دلكِسل
تاختن كردن مسلمانان بر ولايات سواد
عرب را چو در چارده رفت سال * ز مردى به كوشش برافراخت يال
كه در قادسيّه مسلمان سپاه * نديدى خورش مىشدى رزمخواه
405 به هرگوشهاى تاختن كرد مرد * ببُردى هرآن چيز شايست خورد
يكى روز پيش فرات آمدند * ز صيّاد ماهى بسى بستدند
به بُردن نمىيافتند چارپا * شدند با عجم تند و رزمآزما
ستوران آزادبه بادْوار * براندند و ماهى بر آن كرد بار
سوى قادسيّه شدند آن سپاه * ز كسرى عجم گشت از اين دادخواه
410 كه : « در كار دشمن به ملك عراق * ز طاقت بيكبار گشتيم طاق
نشستهست رستم به ساباط خوار * نمىخواهد آيد سوى كارزار
عرب گشت خيره به ما بر چنين * ببين تا چه تدبير دانى در اين
و گرنه پذيرفت خواهيم دين * به گَبرى بر اسلام كردن گزين
سپردن بديشان سراسر حصار * كه افزون نشايد « 1 » از اين زيست خوار »
415 چو آمد بَرِ يزدگرد اين پيام * به رستم فرستاد و زو جُست كام
بفرمود تا با سپه چون پلنگ * به زودى رود پيشِ دشمن به جنگ
چو رستم ستاره شمر « 2 » بود ، ديد * كه خواهد بزرگى به دشمن رسيد
هامش
( 1 ) ( ب 414 ) . در اصل : افزون بشايد .
( 2 ) ( ب 417 ) . در طبرى 4 / 1593 ، به اين موضوع اشاره شده است . رستم منجم بود و علم نجوم نيك مىدانست و يكى به او گفت : تو كه واقع حال را مىدانى چرا اين كار را پذيرفتى ؟ گفت از روى طمع و علاقه به رياست . -