از آنجا به شهر مداين ز راه * شدند اين گُزين مردم نيكخواه
بر آيين شاهنشهى يزدگرد * مهان را به نزديك خود كرد گِرد
بياراست ايوانِ شاهنشهى * نشست از بَرِ تخت با فرّهى
360 پس آنگاهشان پيش خود داد بار « 1 » * برفتند بر ساز اسلام خوار « 2 »
ز بىسازى مردم دينپرست * هراسى ز دولت بَر او برنشست
ز جامه بپرسيد گفتند : « بُرد » * چنين گفت ك : « ين ملك خواهند برد »
بپرسيد : « در پا چه داريد باز ؟ » * بگفتند : « نالهست نعلين بساز »
چنين گفت : « ناله در اين ملك ما * فگندند اين قوم رزمآزما » « 3 »
365 عجم را بَد آمد به فال اين سَخُن * و ليكن نگفتند چيزى ز بُن
مسلمان پيام آنگهى باز كرد * ز ديندارى و جزيه و از نبرد
به اركان دولت نگه كرد شاه * چنين گفت با سروران سپاه :
« ز شير شتر خوردن و سوسمار * عرب را به جايى رسيدهست كار
كه مُلك عجمشان كند آرزو * تفو باد بر چرخ گردان تفو » « 4 »
370 به قوم عرب پاسخ آورد شاه : * « شما را نُبد هرگز اين پايگاه
كه ياريد جستن « 5 » چنين جستوجو * وگر در دل آوردن اين گفتوگو
بلى بينوايى و بيچارگى * فگند اينچنينتان به آوارگى
چو ديديد اين كشورِ چون بهشت * هوا اين هوس در شما ز آن « 6 » سرشت
هامش
( 1 ) ( ب 360 ) . در اصل : داد باز .
( 2 ) ( ب 360 ) . در اصل : اسلام حواز .
( 3 ) ( ب 364 - 360 ) . وقتى پيش يزدگرد رفتند ، گفت : بنشينيد . وى مردى بدرفتار بود و نخستين كارى كه در ميانه رفت اين بود كه ميان خود و آنها ترجمان نهاد و گفت : از آنها بپرس اين روپوشها را چه مىنامند ؟ . . . گفت :
برد . و اين را به فال بد گرفت و گفت : « برد جهان » آنگاه گفت : دربارهء پاپوششان از آنها بپرس . ترجمان گفت :
اين پاپوشها را چه مىناميد ؟ نعمان گفت : نعال . و او همچنان فال بَد زد و گفت : ناله ، ناله ، در سرزمين ما .
آنگاه پرسيد : اين چيست كه در دست داريد ؟ گفت : سوط ، ( سوت ، سوخت ) به پارسى به معنى سوختن است . گفت : پارس را سوزانيدند ، خدايشان بسوزاند . براى پارسيان فال بد مىزد و آنها از گفتار او غمين مىشدند . ( طبرى 4 / 3 - 1652 )
( 4 ) ابيات 368 و 369 . اين دو بيت منسوب به شاهنامهء فردوسى است .
( 5 ) ( ب 371 ) . در اصل : باريد جستن .
( 6 ) ( ب 373 ) . در اصل : شمار آن .