دو فرسنگ در زير آن رزمگاه * گذر يافت بر آب جنگى سپاه
عجم شد هزيمت همه ز آن گذر * به سوى مداين نهادند سر
مثنى غنيمت به دشت نبرد * به حكم عمّر بر سپه بخش كرد
320 ز خمسش سه ربع آنچه بودى به راه * به عمّر فرستاد از آوردگاه
به لشكرگه خويش شد بعد از آن * ازو جست دورى جرير « 1 » اندر آن
جدا هريكى آمدندى فرود * مَنى كار هردو سپهدار بود
جدا نامه هريك به عمّر نوشت * ز ديگر نموده سخنهاى زشت
عُمر گفت : « اگر يك طرف بنگرم * تلف ز آن شود سربهسر لشكرم
325 همان بِه دهم هردو را عزل از اين * به خود جنگ جويم ز دشمن به كين »
صحابه پسنده نكردند چنين * گزين سعد « 2 » وقاص آمد گُزين
فرستاد پاسخ عُمر اينچنين * كه : « سعد است در پيشوايى گُزين « 3 »
از اين پس بيايد بدان بوموبر * مجوييد هردو ز حكمش گذر »
چو پاسخ به پيش مثنى رسيد * ز كار عجم باز ايدون شنيد
تاختن كردن مُسُلمانان بر بازار عجم به زمين بغداد
330 كه : در ديه ساباط در باغ داد * كه داننده بغداد نامش نهاد
عجم راست بازارگاهى بزرگ * به دو مىروند مردمان سترگ
بياورد چندان ازو خواسته * كه شد لشكرش جمله آراسته
بيامد از آنجا به مُلك سواد * به فرمانروايى در او داد داد
درآورد آن كشور اندر پناه * فرستاد والى به هرجايگاه
335 از اين كار در تاب شد يزدگرد * سپاه پراكنده را كرد گِرد
به رستم كه بودش فرخزاد باب * بفرمود تا شد روان در شتاب
به ساباط آمد ز درگاه مرد * به خود ياد پيكار مؤمن نكرد
به آزادبه داد چندى سپاه * فرستاد او را به آوردگاه
هامش
( 1 ) ( ب 321 ) . در اصل : دورى حرير . « جرير بن عبد اللّه بجلى » .
( 2 ) ( ب 326 ) . در اصل : كرين سعد .
( 3 ) ( ب 327 ) . در اصل : كه در سعد است بيشوائى كزين . سعد بن ابى وقاص .