1320 چو شد بو عبيده امير سپاه * به منشور كردند از آن پس نگاه
نوشته در او بود عمّر چنان * كه : « خالد به خود بر اگر اين زمان
شمارد همى قتل مالك « 1 » نگاه * شناسد مَر او را مسلمان به راه
امارت مر او را بُوَد برقرار * نگيرند از حكم او كس گذار
وگر غير از اين است او را گُمان * ز ميريش عزلت بود اين زمان
1325 ز هرچيز دارد دهد نيمه باز * نباشد بر اين كار او را جواز »
از اين بو عبيده بپرسيد ازو * كه : « پاسخ چه دارى بر اين بر ، بگو »
زمان خواست خالد كه با خواهرش « 2 » * سگالش نمايد به كار اندرش
به دو خواهرش گفت ك : « اندر گناه * اگر معترف گردى اين جايگاه
قصاصت بخواهند بىشك از آن * نه باشد اميرى و نه مانده جان
1330 ولى مال بهتر كه بسپاريش * به تن جان ز دانش نگهداريش
پسنديد خالد بر اين كرد كار * ز ميرى به فرمانبرى رفت خوار
وز اينرو چو خالد ز ملك عراق * سوى شام شد خاست جنگ و نفاق
حرب مثنى حارثه با عجم و ظفر يافتن
عجم را از آن خرّمى بود كو * سوى شام آورد از اين ملك رو
سپه گِرد كردند و مردانِ كار * فراز آمدند جنگجو سىهزار
1335 به ميرى كه بُد اورمزدش لقب * سپردند و آمد به جنگ عرب
بسى فيل جنگى ببر گستوان * بُدند آن سپه كرده با خود روان
چو آمد به جنگ « 3 » عرب آن سپاه * شدند از دو رويه ز هم رزمخواه
بديدند اسلاميان زنده فيل * هراسان شدند ز آن گروه نبيل
از آن خواستند شد ز جان دلگُسل * مثنى بر آن جنگيان داد دل
1340 بفرمود تا تيرباران كنند * دل كافران را از آن بشكنند
چو خرطوم پيلان ز پيكار تير * بسى يافت آسيب در داروگير
هامش
( 1 ) ( ب 1322 ) . : مالك بن نويرة .
( 2 ) ( ب 1327 ) . منظور « فاطمه بنت وليد بن المغيره » ، زن حارث بن هشام ، است .
( 3 ) ( ب 1336 ) . در اصل : قتل جنكى .