تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
8830 كسى دوست بودى به دل بر مرا * ابو بكر بودى به هردو سرا بلى هست او مرمرا يارِ غار * ندارم به گيتى چنو دوستدار » به قوم مهاجر چنين گفت باز : * « مگيريد صحبت ز انصار باز اگر نيكى آيد از ايشان پديد * مكافات بايد نكو گستريد و گر از كسى بد شود آشكار * نبايد از آن كردنش شرمسار 8835 نصيحت كنيد و مگيريد كين * مجوييد دورى ز هم اندراين كه ايشان مرا ياور و غمخورند * در ايشان نخواهم به بد بنگرند » از آن پس ز مردم حلالى بخواست * خروشى برآن از يكايك بخاست چنان بانگ گريه برآمد بلند * كه غلغل در ايوانِ كيوان فگند نبى گفت : « هركس كه در دل ز من * به چيزيست رنجيده زاين انجمن 8840 بگوييد تا پوزش آرم به پيش * كنم‌تان درآن‌چيز راضى ز خويش كه من طاقت حدّ « 1 » ديگر سرا * نبينم به خود در به پيش خدا هم اينجاى از من ستانيد باز * هر آن‌كس ز من ديد گُرم و گُداز » بيكبار دادند پاسخ چنين : * « چه‌گونه كسى را بود از تو كين ؟ هرآنك از تو آزار دارد به دل * ز تن باد جانش شده دلگسل » 8845 عُكاشه « 2 » كه مِحْصَن بُد او را پدر * در آن حال گفتا به فخرِ بشر : « فلان روز اندر پىِ تو به راه * همىراندم اشتر فلان جايگاه بر اشتر زدى تازيانه ، ز باد * سر تازيانه به من برفتاد ( 185 ) به درد آمد اندامِ من زآن سبب * كنون مىكنم زآن قصاصش طلب » فرستاد ، تازانه‌اى مصطفى * بياورد و داد آن زمان مرورا 8850 به دو گفت : « پيش آ قصاصت بخواه * كز اين نيستم تابِ خشم إله » عُكاشه به دو گفت : « من آن زمان * برهنه بُدم اى رسول جهان تو پوشيده‌اى جامه بر خويشتن * نباشد درستى درآن بىسخن » برافگند جامه ز تن مصطفى * برآمد غريوى ز خلقِ خدا بر او كرد هركس نكوهش ازاين * كه : « كس با نبى كرد هرگز چنين ؟ »
هامش
( 1 ) ( ب 8841 ) . حدّ : هر خطا كه براى آن عقوبتى مقدّر باشد ، مجازاتى كه اسلام به نصّ معيّن براى جرم تعيين كرده است . ( فرهنگ فارسى معين ) ؛ « به خود در » ، « در » مفسّر « به » است . ( 2 ) ( ب 8845 ) . عكاشة بن محصن .