8830 كسى دوست بودى به دل بر مرا * ابو بكر بودى به هردو سرا
بلى هست او مرمرا يارِ غار * ندارم به گيتى چنو دوستدار »
به قوم مهاجر چنين گفت باز : * « مگيريد صحبت ز انصار باز
اگر نيكى آيد از ايشان پديد * مكافات بايد نكو گستريد
و گر از كسى بد شود آشكار * نبايد از آن كردنش شرمسار
8835 نصيحت كنيد و مگيريد كين * مجوييد دورى ز هم اندراين
كه ايشان مرا ياور و غمخورند * در ايشان نخواهم به بد بنگرند »
از آن پس ز مردم حلالى بخواست * خروشى برآن از يكايك بخاست
چنان بانگ گريه برآمد بلند * كه غلغل در ايوانِ كيوان فگند
نبى گفت : « هركس كه در دل ز من * به چيزيست رنجيده زاين انجمن
8840 بگوييد تا پوزش آرم به پيش * كنمتان درآنچيز راضى ز خويش
كه من طاقت حدّ « 1 » ديگر سرا * نبينم به خود در به پيش خدا
هم اينجاى از من ستانيد باز * هر آنكس ز من ديد گُرم و گُداز »
بيكبار دادند پاسخ چنين : * « چهگونه كسى را بود از تو كين ؟
هرآنك از تو آزار دارد به دل * ز تن باد جانش شده دلگسل »
8845 عُكاشه « 2 » كه مِحْصَن بُد او را پدر * در آن حال گفتا به فخرِ بشر :
« فلان روز اندر پىِ تو به راه * همىراندم اشتر فلان جايگاه
بر اشتر زدى تازيانه ، ز باد * سر تازيانه به من برفتاد ( 185 )
به درد آمد اندامِ من زآن سبب * كنون مىكنم زآن قصاصش طلب »
فرستاد ، تازانهاى مصطفى * بياورد و داد آن زمان مرورا
8850 به دو گفت : « پيش آ قصاصت بخواه * كز اين نيستم تابِ خشم إله »
عُكاشه به دو گفت : « من آن زمان * برهنه بُدم اى رسول جهان
تو پوشيدهاى جامه بر خويشتن * نباشد درستى درآن بىسخن »
برافگند جامه ز تن مصطفى * برآمد غريوى ز خلقِ خدا
بر او كرد هركس نكوهش ازاين * كه : « كس با نبى كرد هرگز چنين ؟ »
هامش
( 1 ) ( ب 8841 ) . حدّ : هر خطا كه براى آن عقوبتى مقدّر باشد ، مجازاتى كه اسلام به نصّ معيّن براى جرم تعيين كرده است . ( فرهنگ فارسى معين ) ؛ « به خود در » ، « در » مفسّر « به » است .
( 2 ) ( ب 8845 ) . عكاشة بن محصن .