نبى گفت : « آنجاى با من نُما * كه افگندهاى اندراو دخت را »
8710 چو بنمود آنجاى با مصطفى * نبى كرد آواز آن دخت را
جواب نبى دخترك بازداد * بر او بىكران آفرين كرد ياد
نبى گفت : « خواهى شوى زنده باز * بود مرترا زندگانى دراز
شود خرّم از تو دلِ باب و مام * بيابى ز گيتى ز هر كار كام ؟ »
به دو گفت : « نى ، زآنكه چون از جهان * سرانجام بايد شدن در نهان
8715 چه سود اربود زندگانى دراز * كه باشد از آن بيش گُرم و گداز
دگر هست بىشك ز مام و پدر * مرا كردگارِ جهان خوبتر
ز نزديك او چون توان گشت دور * كرم كن ، مراين ذوق بر من مشور »
نبى گفت ك : « اكنون ز كارت پدر * پشيمان شد ، از جُرم او درگذر »
چنين داد پاسخ كه : « كردم عفو * كه بادا فدا جانِ ما پيش تو »
* 8720 دگر ، رفت يك روز بر رهگذار * زنى كافره ، كودكى بر كنار
چو چشمش به روى پيمبر فتاد * بر او كافره كرد دشنام ياد
ولى كرد كودك براو بر سلام * ثنا خواند بر پيشواى انام
ز كودك بپرسيد سيّد : « مرا * چهدانى كه هستم رسول خدا ؟ »
به دو گفت : « جبريل گفتا به من * كه هستى سرِ انبيا بىسخن »
8725 « چهدانى » نبى گفت : « جبريل را ؟ » * بگفتا : « ستادهست پيشت به پا »
نبى گفت : « نام تو برگو كه چيست ؟ » * به دو گفت : « بر كام من نام نيست « 1 »
كه نامم بود عبد عزّى و من * بتر زو ندانم عدو بىسخن
سزد گر دگرگون كنى نامِ من * دهى از بزرگىّ خود كام من »
نبى خواند عبد اللّه او را به نام * پسر گفت با پيشواى انام :
8730 « دعا كن كه از خادمانت مرا * كند در بهشتِ برين يك خدا »
دعا كرد سيّد ، پسر درگذشت * وز اين راى مادر دگرگونه گشت
نبى را چنين گفت زن : « تاكنون * بُدت دشمنى « 2 » در دلِ من فزون
وليك اين زمان دوستر از تو كس * ندارم به گيتى ز پيش و ز پس
هامش
( 1 ) ( ب 8726 ) . « بر كام من نام نيست » يعنى نام من مطابق ميل و خواست من نيست و آن را خوش ندارم .
( 2 ) ( ب 8732 ) . در اصل : شدت دشمنى .