به هديه همانگه يكى مردِ پير * بَرِ سيّد آورد يك كاسه شير
از آن شير يك لخت سيّد بخورد * پس آنگاه اصحاب را بانگ كرد
از آن شير گشتند يكباره سير * بدى برقرار اندرآن كاسه شير
8690 فرستاد سوى زنان مصطفى * از آن سير گشتند به امر خدا
* دگر ، از بزرگان عامر طفيل « 1 » * كه بودى درآن وقت سردار خيل
به تن داشت رنج جذام آن زمان * شدند عاجز از چارهاش مردمان
به پيش نبى رفت و درخواه كرد * دوائى ز سيّد درآن سخت درد
نبى كاسهاى آب جُست و دراو * فگند از دهانش سهپاره خيو
8695 به دو گفت : تن را بدين آب شو * كه رنجى نماند از آن پس براو
بشد مرد و خود را بدان آب شست * ز فرّ پيمبر شد او تندرست
* دگر ، رفت نزديك حسّان « 2 » خبر * كه بود از خزاعى « 2 » مراو را گهر
ز كار طفيل و ز رنج گران * چو او بود درمانده هم اندرآن
بيامد به زودى بَرِ مصطفى * كه باشد رهايى از آن هم ورا
8700 نبى همچنان بهر او كرد ساز * رهانيدش از درد رنج دراز
از اين كار حسّان پذيرفت دين * گُروه خُزاعى همه همچنين
* دگر ، مردى آمد بر مصطفى * چنين گفت پيش رسول خدا :
« ز بهر تجارت به سوى سفر * برفتم ، بماندم در او بيشتر
چو بازآمدم از زنم دخترى * پديد آمده بُد پرىپيكرى
8705 به دل گفتم : اين دختر ار زن شود * براو شيفته كو « 3 » و برزن شود
مبادا كه ننگ آورد با سرم * برفتم ، تبه كردم آن دخترم
درافگندم او را بخيره در آب * كنون هستم انديشناك از عذاب
سزد گر در اين چارهء كار من * برى اين زمان اى سر انجمن »
هامش
( 1 ) ( ب 8691 ) « طفيل عامرى » ( ؟ )
( 2 ) ( ب 8697 ) . از اين « حسان خزاعى » نيز ذكرى نيافتم .
( 3 ) ( ب 8705 ) . كو - كوى .