از آن پس كه از وى پژوهيد « 1 » كار * از او كرد آن را نبى رستگار
خريدش از آن مرد و آزاد كرد * شتر را بدين كار دلشاد كرد
* دگر ، مردى آمد بَرِ مصطفى * كه پذرفتهام دين اسلام را
ولى مىنگيرد دلِ من قرار * سزد گر كنى معجزى آشكار
8630 كه گردد قوى دين حقّ در دلم * ريا نآورد كفر از آن حاصلم »
نبى گفت : « برگو چه دارى هوا ؟ * كه گردد به فرمان يزدان روا
به دو گفت : « از آن دار شاخى مهين * بگو تا بيايد كند آفرين »
نبى كرد اشارت به پيش « 2 » درخت * مهين شاخ شد پيش آن نيكبخت ( 181 )
ثنا خواند بر سرور انبيا * بدين يافت آرام دل مرد را
8635 نبى كرد فرمان بدان شاخِ دار « 3 » * برفت و برستش بهجا استوار
* دگر ، مردى آمد بَرِ مصطفى * سخن گفت با او ز دينِ خدا
كه مىگويى اين دين پذيرفتنى است * به منعت سخن نيز ناگفتنى است
ازينيم اكنون پر از ترس و بيم * دورويه دل از بيم گشته دونيم
كه گر دين تو بر حق است اين زمان * اگر كس نجوييم از اين مردمان
8640 مبادا از آن خشم گيرد خدا * فرستد عذاب و بلايى به ما
و گر نيستى بر حق از دين تو * پذيريم بر راه و آئين تو
در اين گشته باشيم گُمره تمام * به دوزخ بود جاى ما بَردوام
به بُرهان دعوى اگر اين زمان * كنى معجزى پيش مردم عيان
به كارت نماند تردّد دگر * ز امن دل آيم به اسلام در »
8645 نبى گفت : « معجز چهخواهى بخواه » * درختى كهن بود آن جايگاه
بگفتا : « بگو تا بيايد برت * كند آفرين و ثنا درخورت
نبى كرد اشارت ، درخت كهن * بيامد برش ، گفت با او سخن
هامش
( 1 ) ( ب 8626 ) . در اصل : پژوههيد .
( 2 ) ( ب 8633 ) . ظاهرا « پيش » در مصراع نخست به معنى شاخهء درخت خرما است ، كه هماكنون در گويش مردم بم كرمان به شاخهء درخت خرما « پيش » گويند .
( 3 ) ( ب 8635 ) . دار - درخت .