نه دل دادى او را كه بفروشدش * رهاند تن خود ز دست بدش
به جان آمد آن مرد از دستِ خر * بشد تا فروشد به بازار در
8605 به ره بود پوينده فخر انام * بر او كرد ، خر ، چون بديدش ، سلام
به دو گفت ك : « اى خاتم انبيا * ممان « 1 » در كف اين جهودك مرا
كه اجدادِ من مركبِ انبيا * بُدند و منم نيز مركب ترا
نشايد كه بر من نشيند جُهود * نخواهم ورا در جهان رام بود »
به دو گفت سيّد : « چهدانى كه من * شدم خاتم انبيا بىسخن ؟ »
8610 به دو گفت خر : « جدّ من گفت راست * پسين نسل من مركبِ مصطفاست »
كنون چون كه كردند خصّى « 2 » مرا * منم مركب تو ، تويى مصطفى »
نبى زاين سخن آن خر از وى خريد * جهود و گُروهش ازاين دين گزيد
نبى كرد ، يعفور ، خر را به نام * نشستى بر او بيش فخر انام
پس از مصطفى كرد خود را تباه * درافگند از فرقتِ او به چاه
* 8615 دگر ، شد به باغى رسول خدا * بُزى بود آنجا چو ديدش ورا
بيامد برش ، بُرد آن بُز سجود * تواضع فراوان برآن مىنمود
ابو بكر گفتش : « من اولىترم * كه بر تو همه روز سجده برم »
نبى گفت : « اگر زانكه بودى روا * كند سجده كس هيچ مخلوق را
بفرمودى تا زنان پيشِ شوى * كنند سجده هر روز بىگفتوگوى »
* 8620 دگر ، آنكه روزى هيُونى ز راه * بَرِ مصطفى رفت فريادخواه
فغان كرد نزديكى مصطفى * پيمبر چنين گفت اصحاب را :
« شكايت به من مىكند اين شتر * ز صاحب كه : چون كردمش كارپُر
نماندم « 3 » به تن در فزون زين توان * كنونم برافشاند خواهد روان
سزد گر رهايى دهى زُو مرا * شفيع آوريدم به پيشت خدا
8625 خداوند اشتر از آن پس ز راه * درآمد به پيش رسُول إله
هامش
( 1 ) ( ب 8605 ) . ممان - مگذار ، وامگذار .
( 2 ) ( ب 8611 ) . در اصل : حصى .
( 3 ) ( ب 8623 ) . در اصل : بماندم .