تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
سپه راند خواهد به مُلك عرب * كه جويد ز اعراب شور و شغب پشيمان به دل گشته است اين زمان * ز كار فرستادنِ عالمان 8460 نبى لشكرى نامور برگزيد * كه شايستهء جنگ آن قوم ديد بفرمود تا با اسامه به راه * روند آن گران لشكرِ رزمخواه بُدى بر دلِ آن بزرگان گران * بر كودكى گشت فرمانبران نبى گفت ك : « اى مردمانِ گُزين * هر آن‌كس كه هستيد پذرفته دين بدانيد هرچيز كآنم پسند * بود ، بىگمانتان بود سودمند 8465 نبيند « 1 » بُنِ كار چون من كسى * نبايد در آن خيره گفتن بسى اسامه سزايست در سرورى * پدرش همچنان ازدرِ « 2 » مهترى مپيچيد كس زو سر از انجمن * كه فرمانِ او هست فرمانِ من » چو مردم شنيدند گفتِ رسول * به رفتن شدند آن بزرگان عجول ز شهر مدينه به يك‌روزه راه * برفتند بيرون دلاور سپاه 8470 ولى چون شنيدند شد مصطفى * از اين دارِ فانى به ديگر سرا از آن جايگه بازِ پس آمدند * پس از چندگه بازِ لشكر شدند

ذكر طليحهء « 3 » اسدى كذّاب كه دعوت نبوّت مىكرد

دگر از عرب آمدش آگهى * كه خيره فتادند در گمرهى يكى مرد از ايشان طليحه به نام * به دين مىكند دعوت خاصّ و عام ز خود كرده پيغمبرى اندرآن * عرب گِرد گشتند بر او بىكران ( 178 ) 8475 پيمبر بر آن بود بر جنگِ او * فرستد سپاهى گران جنگجو ولى چون رسيدش به تنگى زمان * نپرداخت با كارِ آن بدگمان مرآن فتنه تا عهد بو بكر ماند « 4 » * ابو بكر از آن مُلك او را براند
هامش
( 1 ) ( ب 8465 ) . در اصل : نبيند ؟ ؟ ؟ ن كار . ( 2 ) ( ب 8466 ) . ازدر : لايق ، سزاوار ، شايسته . ( 3 ) ( عنوان ) . طليحة بن خويلد الأسدى الفقعسى . ( 4 ) ( ب 8477 ) . در اصل : عهد ؟ ؟ ؟ وكر ماند .
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 399 | حمد الله مستوفى قزوينى / مهدى مداينى