سپه راند خواهد به مُلك عرب * كه جويد ز اعراب شور و شغب
پشيمان به دل گشته است اين زمان * ز كار فرستادنِ عالمان
8460 نبى لشكرى نامور برگزيد * كه شايستهء جنگ آن قوم ديد
بفرمود تا با اسامه به راه * روند آن گران لشكرِ رزمخواه
بُدى بر دلِ آن بزرگان گران * بر كودكى گشت فرمانبران
نبى گفت ك : « اى مردمانِ گُزين * هر آنكس كه هستيد پذرفته دين
بدانيد هرچيز كآنم پسند * بود ، بىگمانتان بود سودمند
8465 نبيند « 1 » بُنِ كار چون من كسى * نبايد در آن خيره گفتن بسى
اسامه سزايست در سرورى * پدرش همچنان ازدرِ « 2 » مهترى
مپيچيد كس زو سر از انجمن * كه فرمانِ او هست فرمانِ من »
چو مردم شنيدند گفتِ رسول * به رفتن شدند آن بزرگان عجول
ز شهر مدينه به يكروزه راه * برفتند بيرون دلاور سپاه
8470 ولى چون شنيدند شد مصطفى * از اين دارِ فانى به ديگر سرا
از آن جايگه بازِ پس آمدند * پس از چندگه بازِ لشكر شدند
ذكر طليحهء « 3 » اسدى كذّاب كه دعوت نبوّت مىكرد
دگر از عرب آمدش آگهى * كه خيره فتادند در گمرهى
يكى مرد از ايشان طليحه به نام * به دين مىكند دعوت خاصّ و عام
ز خود كرده پيغمبرى اندرآن * عرب گِرد گشتند بر او بىكران ( 178 )
8475 پيمبر بر آن بود بر جنگِ او * فرستد سپاهى گران جنگجو
ولى چون رسيدش به تنگى زمان * نپرداخت با كارِ آن بدگمان
مرآن فتنه تا عهد بو بكر ماند « 4 » * ابو بكر از آن مُلك او را براند
هامش
( 1 ) ( ب 8465 ) . در اصل : نبيند ؟ ؟ ؟ ن كار .
( 2 ) ( ب 8466 ) . ازدر : لايق ، سزاوار ، شايسته .
( 3 ) ( عنوان ) . طليحة بن خويلد الأسدى الفقعسى .
( 4 ) ( ب 8477 ) . در اصل : عهد ؟ ؟ ؟ وكر ماند .