8415 سپهدار فيروز « 1 » شد پيشِ او * چو قيس و چو آزادبه خويش او
كه عمزادهء شهر و آنِ زنش * بدند آن دو سردار برتر منش
و ليكن پس از چندگه زآن پليد * مرآن هرسه را رنجش آمد پديد
مُعاذِ « 2 » جبل چون شد آگاه ازاين * ز دانش بكوشيد در كارِ دين
دل هرسه مهتر به دست آوريد * پس از كار أسود سخن گستريد
8420 كه : « از وى چرا برنياريد « 3 » دمار * كز او دين نماند اندراين خوش ديار
به دست شما گر چنين ژرفكار * برآيد ، شود نامتان پايدار
به دنيى و عقبى رسول و خدا * فزايند از اين پايگاهِ شُما »
بگفتند : « چون هست كارش بلند * به حيله بر او كرد شايد گزند
ببينيم تا چيست درمانِ اين * چگونه توانيم زاو جُست كين »
8425 برفتند و با بانوش زين سخن * نهانى فگندند آن هرسهتن
كه : « گر كينهء شو و عمزادِ خويش * نخواهى از اين بَدتنِ تيرهكيش ( 177 )
نشايد كه خواند ترا زن كسى * چو آزرم شويت نباشد بسى
گرفتيم خود كينه كردى رها * چرا خويشتن را كنى بىبها
كه تن را بدين شوم كافر دهى * چرا اينچنين ننگ بر خود نهى ؟ »
8430 چنين گفت زن : « من در اين آرزو * بُدم تا كه أسود مرا گشت شُو
و ليكن نبد ياورم كس در اين * نشايست تنها از او جُست كين
چو ياور پديد آمدم اين زمان * براو بر به زودى سرآرم زمان
كه در كارِ او نيست شكّى مرا * سگى كافرست ، نه رسول خدا
ولى درشگفتم از اين مردمان * چرا دين پذيرند از او اين زمان ؟
8435 كه بر وى ز آثار پيغمبران * نبينيم چيز آشكار و نهان
من امشب به خانه كه پشتش به راه * بود ، سازمش جا و آرامگاه
ببندم دَرِ خانه را از درُون * نمانم به پيشش ز خود كس فزون
هامش
( 1 ) ( ب 8415 ) . فيروز بن الدّيلمى ؛ : قيس بن مكشوح المرادى ؛ : در اصل : ارادبه . طبرى : داذويه الاصطخرى ، كه ظاهرا ضبط طبرى اصحّ است .
( 2 ) ( ب 8418 ) . در اصل : معاد .
( 3 ) ( ب 8420 ) . در اصل : برنيارند .