چنان كرد حكمت در اين اقتضا * كه فرزند بايد بمُردى ورا
كه باشد بهجا هردورويه در اين * هم از قدر پوران و هم ختم دين
وگر زآنكه مانديش پورى به جا * گرفتم نبودى نبوّت ورا
نه او را بُدى خسروى بىسخن * به رسم خلافت به هر انجمن ؟
8315 كه شك نيست شاهى و پيغمبرى * دو گوهر بود در يك انگشترى
به كار شهى يُمْكن از كارِ او * پديد آمدى هم بَد و هم نكو
زبان طاعنان را شدى زاين دراز * خدا زآن سبب كرد اين در فراز
كه كس در حقّ اهل بينش سخن * نگويند بر بَد به هر انجمن
وگر زآنكه پورش ندادى خدا * در اين خواندى دشمن ابتر ورا
8320 پس آن بهتر آمد كه او را پسر * بود ، ليك گيرد به زودى گذر
ولى تا بود نام نسلش به جا * به دختر رسانيد گوهر ورا
ز كار خدايى مكن جُستوجو * كه هرچ او كند ، باشد آن برنكو »
رفتن رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، به حجّ و آن را حجّة الوداع خوانند
بر آهنگ حجّ بعد از آن مصطفى * برفت از مدينه به امر خدا
عمر بود و بو بكر و عثمان به راه * روان با گزيده رسولِ إله ( 175 )
8325 كسى را كه بُد دستگاه و توان * برآن راه كردند قربان روان
چو آمد سوى ذُو الحُلَيْفه « 1 » به راه * به اصحاب گفتا رسول إله
كه : « احرام گيريد « 2 » يكبارگى * زبونى نماييد و بيچارگى
به قربان اگر نيستتان دسترس * سوى عُمره إحرام گيريد « 3 » و بس
و گر هست قربان حجّ و عمره را * بگيريد إحرام ، « 4 » باشد روا »
8330 براينگونه إحرام هركس كه بود * گرفتند و در شهر رفتند زود
هامش
( 1 ) ( ب 8326 ) . ذو الحليفه قريهايست به فاصلهء شش يا هفت ميل از مدينه و ميقات اهل مدينه از آنجا است . ( نك .
پانويس 2 - سيرت رسول اللّه ، ص 818 ) .
( 2 ) ( ب 8327 ) . در اصل : احرام كيرند ؛ . . . زبونى نمايند .
( 3 ) ( ب 8328 ) . در اصل : احرام كيرند .
( 4 ) ( ب 8329 ) . در اصل : بكيرند احرام .