كه او تا به باجش نخواهند زر * از اينگونه گفتى بدان قوم در
مرا از قريش است اصل و تبار * ندارم بدان در جهان افتخار
7660 كه فخر « 1 » من از فقرم آمد پديد * نخواهم براين هيچ ديگر گزيد
در اسلام از پارسائيست فخر * به ويژه كه با آن شود يار فقر
روا نيست بر مرد پوشش حرير * مداريد ديگر چنين ناگزير »
همانگاه آن جامهها تنبهتن * بَدَل كرد هم اندرآن انجمن
به اشعث چنين گفت پس مصطفى : * « اگر خواهر ار دخت « 2 » بودى مرا
7665 به جفتى به تو دادمى اين زمان * كه فخرت بُدى زآن براين مردمان »
وز اين خواهرِ يار غارش به دو * سپرد و از اين كارشان شد نكو
نوازيدشان بعد از آن مصطفى * به خوبى فرستادشان بازِجا
* دگر عمرو ابن الجموحِ « 3 » گُزين * كه قومش پذيرفته بودند دين
هنوز اندرآن وقت بُد بُتپرست * بُرونِ مدينه بُد او را نشست
7670 مر او را يكى بُت جداگانه بود * كه در پيش آن بندگى مىنمود ( 162 )
گروهش بدزديدى آن بت نهان * ز هرگونهاى كرد خوارى برآن
به پايش گهى اندر آويختند * پليديش « 4 » بر سر گهى ريختند
شدى عمرو و آن را همىجُست باز * براينكار شد روزگارى دراز
ملالت فزود عمرو را اندراين * به نزديك بُت برد يك تيغ كين
7675 به دو گفت : « اگر زآنكه هستى خدا * چه دارى به كار تو رنجه مرا
از اين بار كآيد به پيشت عدو * بدين تيغ كين از عدو رزمجو
و گرنه به كار پرستش دگر * مپندار بندم به پيشت كمر »
از اين باز بُت « 5 » را كسانش بزار * ببستند بر يك سگِ مرده خوار
هامش
( 1 ) ( ب 7660 ) . الفقر فخرى و به أفتخر . ( نك . به ص 23 ، احاديث مثنوى مرحوم بديع الزّمان فروزانفر ، چاپ سوم ، مؤسّسهء انتشارات امير كبير ، تهران ) .
( 2 ) ( ب 7664 ) . در اصل : خواهر از دخت .
( 3 ) ( ب 7668 ) . در اصل : ابن الجموع .
( 4 ) ( ب 7672 ) . در اصل : بلنديش بر سر .
( 5 ) ( ب 7678 ) . در اصل : از اين ؟ ؟ ؟ ار ؟ ؟ ؟ ت را . در سيرت آمده است : « چون شب درآمد ، پسرش معاذ بن عمرو و معاذ بن -