تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
7615 پدر كرده جارود « 1 » او را به نام * بُدندش مر آن قوم در اهتمام روان گشت با قوم خود سوىِ راه * بيامد به پيشِ رسول إله ( 161 ) به سيّد چنين گفت : « در كارِ دين * بُدى دين عيسى بَرِ ما گزين تو دينى دگر آوريدى پديد * برآنى كه دينِ تو بايد گُزيد كنون گر ضمان مىشوى اندر آن * چو گيريم از دينِ عيسى كران 7620 پذيريم اسلام را سربه‌سر * نرنجد ز ما عيسى و دادگر موحّد شمارندمان همچنان * گنه‌مان ببخشند تا اين زمان پذيريم از تو كنون دين تو * شويم پيرو راه و آئين تو » نبى گفت : « آرى ضمانم در اين * اگر درپذيريد اين پاك‌دين » مسلمان شدند آن گُره زين سخن * هر آن‌كس كه بود اندرآن انجمن 7625 در اسلام جارود « 2 » پس صلب گشت * بدان‌سان كه چون مصطفى درگذشت گروهش به رِدَّت نهادند رُو * از آن قوم جارود « 3 » شد جنگجو دگر ره در اسلام آوردشان * مسلمان بيدار دل كردشان * دگر از گروه مراره سرى * كه مثلش به دانش نبد ديگرى ورا نام فَرْوَه « 4 » نهاده پدر * بر شهرياران بُدى پيشتر 7630 به راهِ نديمى بَرِ خسروان * شدى ، كام بودش از ايشان روان ز هر خسروى مالى اندوخته * وز آن مال كارش برافروخته هوس كرد كآيد بَرِ مصطفى * پذيرد از او پاك دينِ خُدا برفت و پذيرفت پاكيزه دين * نوازش نمودش پيمبر در اين اميرىّ جمعى عرب مصطفى * به دو داد و كردش گُسى بازِجا 7635 مرادى « 5 » بُد و مذحجى آن زمان * ز بيدى كه بودش به فرمان همان
هامش
( 1 ) ( ب 7615 ) . در اصل : حارود . جارود بن عمرو بن حنش بن المعلّى العبدى ( أبو المنذر ) . ( 2 ) ( ب 7625 ) . در اصل : حارود . ( 3 ) ( ب 7626 ) . در اصل : حارود . ردّت ( : ردّه ) : از دين برگشتن . از دين برگشتگى ، ارتداد . در تداولraddaتلفّظ كنند . ( فرهنگ فارسى معين ) . ( 4 ) ( ب 7629 ) . فروة بن مسيك المرادى . ( 5 ) ( 7635 ) . در اصل : مرارى ؛ . . . مدحجى ، . . . زنندى .
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 358 | حمد الله مستوفى قزوينى / مهدى مداينى