اگر هست دينپرور آن نامدار * به حقّ بايدت كرد دين اختيار
و گر زآنكه دنيى پرستست و شاه * به دو بُرد بايد ز بَدها پناه
7505 بههرحال دورى گزيدن ازاو * به نزد خرد نيستش « 1 » هيچ رُو »
چو عدّى بديد آنكه خواهر سَخُن * ز دانش در اين كار افگند بُن
بشد يك سُواره « 2 » بَرِ مصطفى * نبى بازنشناخت اوّل ورا
چو بشناخت از بهرش اكرام كرد * برآمد به پا پيشِ آن رادمرد
ز بهرِ كسى ديگر از كافران * تواضع نكردى پيمبر چنان
7510 ببردش به خانه رسول خدا * نشانيد پس بر نهالى ورا
به پيشش به حرمت به روىِ زمين * نشست از بزرگى رسول گزين
چو عدّى از او ديد اين نيكوى * بدانست كآن نيست از خسروى
به دل گفت : « شك نيست پيغمبر است * كه اين نيكى از خسروى برتر است »
بياورد ايمان و اسلام از او * پذيرفت و شد در زمان راهجو
7515 به نزديكىِ قوم طىّ رفت مرد * بر اسلامشان سخت ترغيب كرد
گروهش به فرمانِ آن نامور * به پيشِ پيمبر نهادند سر
مسلمان شدند آن گُروه گزين * از اين شد بلند اختر و كار دين
به ديگر قبايل بسى مردمان * هميدون پذيرفت دين آن زمان
وفات زينب بنت رسول اللّه
از آن پيش كآيد ز ملك حجاز * به يثرب رسول سرافراز باز
7520 به شهر مدينه مهين دخترش * كه بو العاص فرخنده بُد شوهرش
ز رنجِ گران شد به تن ناتوان * در آن رنج شد سوى عقبى روان
دل از كار اين دار فانى بريد * روانش بدان دارِ باقى كشيد
به مرگش ابو العاص خون جگر * همىريختى بر بَر « 3 » از چشم و سر ( 159 )
هامش
( 1 ) ( ب 7505 ) . نيستش ( ؟ ) : « نيستت » يا « نيستى » ( ؟ ) .
( 2 ) ( ب 7507 ) . يكسواره ، يكسواره : 1 - يكهسواره ، دلير ، يكهتاز . 2 - سواره ساده ، يك فرد سوار . ( فرهنگ فارسى معين ) كه البتّه معناى اخير مقارن و مناسب اين مقام به نظر مىرسد .
( 3 ) ( ب 7523 ) . در اصل : ريختى برتر از .