گروهى فتادند در گفتوگو * براينگونه گفتند در حقِّ او
كه : « چون قوم خود را پيمبر بيافت * همانا نخواهد سوى ما شتافت
از اين پس نهادهست دل بر قريش * به ما زآن نداد ايچ از كمّ و بيش »
7435 بَرِ مصطفى آگهى رفت ازاين * كه انصار گفتند باهم چنين
نبى گفت : « سعدِ عُباده چرا * نكردهستشان منع از اين ماجرا ؟ »
پس آنگاه او را بَرِ خويش خواند * از اين كار با او سخنها براند
به دو گفت : « انصار را گِرد كُن * كه من بازگويم بديشان سَخُن »
به يك جايشان سعد گرد آوريد * پيمبر از اين در سخن گُستريد :
7440 « سپاس ايزدى را كه ما را به دين * نموده است اين راه و كرده گُزين »
از آن پس چنين گفت : « اى مردمان * شنيدم دُژم دل شديد « 1 » اين زمان
كه اين خواسته دادهام با قريش * ندادم شما را ز كمّ و ز بيش
چرا بودتان ياد از اين زآن نبود * كه از كارِ من پايگهتان فزود
نخست ، آنكه گمراه بوديد « 2 » پاك * شدم رهنماتان به يزدان پاك
7445 دؤم ، آنكه درويش بوديد « 3 » نيز * ز من يافتيد اين همه مال و چيز
سيم ، آنكه بدخواه همديگران * بُديد آنكه بود از كران تا كران
ز من دوست گشتيد با يكدكر * از اين بِهْ چه خواهيد چيزى دگر ؟ »
چنين يافت پاسخ : « همه راستىست * ز ما بود هرچيز كز كاستىست
به پيشت كنُون عذرخواه آمديم * به پوزش ز كرده گناه آمديم »
7450 نبى گفت : « نيكوست خود اين سخن * ولى هستتان پاسخِ گفت من
كه كذّاب خواندند قومم مرا * مصدّق به دين داشتيدم شما
به شهرم نماندند « 4 » قومِ قريش * شما داديم جا به نزديك خويش
زبون بودم از دشمن بدگمان * شما ياورى كرديم بىگمان
مرا هست منّت ز دين بر شما * شما را هميدون به نزديك ما
7455 دگر آنكه زآن خواسته اين زمان * ندادم نصيبى بدين مردمان
هامش
( 1 ) ( ب 7441 ) . در اصل : شدند .
( 2 ) ( ب 7444 ) . در اصل : كمراه بودند .
( 3 ) ( ب 7445 ) . در اصل : درويش بودند .
( 4 ) ( ب 7452 ) . به شهرم نماندند - مرا به شهر نگذاشتند ( از شهر بيرونم كردند ) .