به دور و به نزديك مكّه سپاه * بفرمود تا شد پيمبر به راه
به هرسوى شد لشكرى همچو شير * سرى از صحابه بر ايشان امير
على شد بَرِ قوم طى آن زمان * سپه بُرد مانند فيل دمان
7480 چو عدّىّ حاتم شد آگاه ازاين * كز اسلام خواهند از او جُست كين
زن و بچّه و هرچه شايست برد * ببرد و سوى شام از او ره سپرد
به جا ماند در خانهاش خواهرش * دگر هركه بودند فرمانبرش
على چون بيامد بَرِ قوم طَىّ * بسى كس نبودند مانده به حىّ
على كرد چندى از آن دستگير * از آن جمله شد دخت حاتم اسير
7485 به شهرِ مدينه بَرِ مصطفى * بياوردشان زود شيرِ خدا
در آن مرز بتخانهاى بُد بزرگ * نهاده در آنجا بتان سترگ
هميدون بسى خواسته اندرآن * ز هرگونهاى چيزها بىكران
على اندر آورد آن را ز جا * شكست آن بتان را به امر خدا
وز آنجا به سوى مدينه كشيد * نبى چون اسيران طى را بديد
7490 بسى دختر حاتمى را نواخت * به نزديكى خويشتن جاى ساخت
ز هرگونه ترتيب او راست كرد * نماندى كه باشد ز چيزى به درد
پس آنگاه از شام يك كاروان * بر آهنگ طى گشت از آنجا روان
بديشان سپردش رسول إله * گُسى كرد او را به خوبى به راه
چو خواهر به پيش برادر رسيد * بر او از نكوهش سخن گستريد
7495 كه : « اين بود مردى و غيرت ترا ؟ * كه در دست دشمن بماندى مرا
اگر نيستى آنكه اسلاميان * نگردند هرگز به گِردِ زيان
تو سر از ميان كهان و مهان * چگونه برآورديت « 1 » در جهان ؟
از اين ننگ نامِ تو تا جاودان * به بَد بازگفتندى اندر جهان »
به پوزش درآمد برادر برش * به دست آوريدى دل خواهرش
7500 چو خشنود شد زو زن نيكخو * از آن پس چنين گفت خواهر به دو
كه : « ايدون نشستن نه اندرخور است * چو اسلام را دادگر ياور است
اگر نام خواهى به دنيىّ و دين * برو دوستى با محمّد گزين
هامش
( 1 ) ( ب 7497 ) . برآورديت ( ؟ ) : برآوردىات ( ؟ ) ؛ برآوردى تو ( ؟ )