7320 نبى كرد آزادشان سربهسر * به حكم خداوندِ پيروزگر
در اسلام از ليث « 1 » مردى درشت * يكى را ز قوم هذيلى بكشت
نبى گفت تا خواستند زو قصاص * كه از بد بود همگنان را خلاص
قصاص نخستين بُد اين داورى * در اسلام از حكم پيغمبرى
به خواب ديدن رسول ، عليه السّلام ، كار حرب طايف را
از آن پس نبى را به خواب اندرون * در آن كار شد دادگر رهنمون
7325 چنان ديد يك كاسه مَسْكه برش * نهاده بُدى دست كردى « 2 » درش ( 155 )
از آن پيش چيزى برد زآن به كار * بريختى خروسى مرآن مَسْكه خوار
چو بيدار شد گفت با خود چنين : * « همانا نبايد كنون جست كين »
به بو بكر از اين داستان بازگفت * همين پاسخش داد اندر نهفت
همالش كه بودى جويره « 3 » به نام * در اين غزو بُد پيش فخر انام
7330 به سيّد چنين گفت : « چون اين حصار * مسخّر كند لشكرِ نامدار
زن مهترش را همه زيورش * به من ده ، منه دست بخشش برش »
نبى گفت : « چون بخشمت آن حلى « 4 » * كزين شهرمان هست بىحاصلى
اجازت كنون نيستم كين حصار * مسخّر كنم در صفِ كارزار »
ز سيّد چو زن اين حكايت شنيد * از اين شهر عُمَّر سخن گستريد
7335 عُمَر زاين پژوهيد از مصطفى * نبى همچنين داد پاسخ ورا
عُمَر گفت : « چون هست رايت چنين * نبايد دگر جُست از اين قوم كين
بفرماى تا بازگردد سپاه * نباشند از اين بيشتر رزمخواه »
به فرمان سيّد سپه سربهسر * به جِعْرانه « 5 » زآنجا نهادند سر
هامش
( 1 ) ( ب 7321 ) . قوم بنى ليث .
( 2 ) ( ب 7325 ) . در اصل : دست كردش .
( 3 ) ( ب 7329 ) . در اصل : حويره : جويريه بنت حارث بن ابى ضرار ( الخزاعيه ) . در سيرت رسول اللّه اين حكايت را به :
« خويله ، دختر حكيم بن أميّه كه زن عثمان بن مظعون بود » نسبت داده است .
( 4 ) ( ب 7332 ) . حلىّ : ج حلى ؛ زيورها ، زينتها ( فرهنگ فارسى معين ) .
( 5 ) ( ب 7338 و 7339 ) . در اصل : جغرانه .