درآمد به جِعْرانه « 1 » جنگى سپاه * نشست اندر آنجا رسول إله
7340 غنايم كه بود اندر آن جايگاه * همىخواست بخشيدنش بر سپاه
گروه هَوازن به پيش آمدند * در آن مرز يكسر مسلمان شدند
بنى سعد بگزيد از آن مردمان * كه بودند نبى را شده دايگان
همىخواستند از رسُول إله * دهد بازشان آنچه بُرد اين سپاه
يكى گفت ك : « اى مهتر نامدار * حق دايگانىّ ما گوش دار
7345 گر اين حقّ كه بر تست ما را به شير * بُدى بر دگر مهترى ، ناگزير
چو كارش براينگونه گشتى بلند * نماندى چنين پايهء ما نژند
تو از جملهء خسروان برترى * به رحمت چرا سوى ما ننگرى ؟
چه گوييم آخر بود كم از آن * نبخشى به ما چيزِ ما اين زمان
نبى گفت ك : « ز مال و فرزند و زن * يكىتان دهم بازپس بىسخن »
7350 گزيدند فرزند و زن آن سران * بماندند مال ارچه بُد بىكران
نبى گفت : « از من به گاهِ نماز * به نزديك اصحاب خواهيد باز »
به فرمان هَوازن به وقتِ نماز * ز سيّد زن و بچه جُستند باز
نبى گفت : « بخشِ من و خويشِ من * دهم بازپس سربهسر بىسخن
پذيرم ز اصحاب منّت همان * اگر بگذرند زآن نصيب اين زمان »
7355 نبى چون براينگونه خواهش نمود * ببخشيد اصحاب هركس كه بود
مگر از نو اسلاميان چند تن * نپذرفت از مصطفى اين سخن
نبى گفت : « هر بَردهاى را بها * دهم شش شتر اين زمان با شما »
همهكس پذيرفت و آزادشان * بكردند يكباره دلشادشان
هَوازن به دستورىِ مصطفى * از آنجا شدند جملگى بازِجا
اسلام مالك بن عوف سپهدار كفّار حرب حنين
7360 چو مالك خبر يافت از كارشان * كه سيّد نجُستهست آزارشان
شب آمد ز طايف گريزان برفت * به نزديك سيّد خراميد تفت
پذيرفت ايمان و اسلام يافت * وز اين دين ز هردو جهان كام يافت
زن و بچّه و مال او آنچه بود * به دو بازداد و برآن برفزود
هامش
( 1 ) ( ب 7339 ) . در اصل : جغرانه .