صد اشتر ز مال غنيمت به دو * ببخشيد سيّد همه سرخ مُو
7365 اميرىّ قوم هَوازن همان * به دو داد و كردش بخُوبى روان
بشد مالك از پيش او سوى راه * شد از اهل طايف به دل رزمخواه
چو عُروه كه مسعود بودش پدر * ز قوم ثقيفى بُد او را گُهر
ز طايف شد آگاه ازاين گفتوگو * به پيش پيمبر درآورد رُو
بيامد ، در آن ره به سيّد رسيد * مُسُلمان شد و دين حق برگزيد
7370 اجازت درآن خواست از مصطفى * كز آنجا به زودى « 1 » رود بازِجا
به اسلام خوانَد مرآن قوم را * مگر درپذيرند دين خدا
نبى گفت : « قوم تو با تو به كين * عجب گر نگردند خيره ازاين »
چنين پاسخ آورد عُروه به دو * كه : « قومِ مرا هست با من نكو « 2 » ( 156 )
ز مام و برادر ، ز پُور و پدر * به من بربود مهرشان بيشتر »
7375 نبى گشت دستور و او شُد به راه * به طايف درآمد از آن جايگاه
به اسلام مىخواند آن قوم را * از او كس نپذرفت دينِ خدا
به جنگش هميدون برآراستند * به پيكار او جُمله برخاستند
بر او زخم كردند بيش از شمار * از آن زخمها حالِ او گشت زار
به خويشان خود گفت عُروه چنين : * « چو بر من سرآيد زمانه ازاين
7380 به پيش شهيدان به پاى حصار * به گورم كنيد « 3 » همچنين كشته زار »
يكى گفت : « خون تو هم در زمان * بخواهيم از آن خيره كس مردمان »
به دو گفت : « نى » عروه « كس خون من * نخواهم بخواهيد از آن انجمن
كه اين بود فضلى مرا از خدا * كزاين شد شهادت به روزى مرا »
پس آنگاه آن نامور درگذشت * به خاكش سپردند بر طَرْفِ دشت
7385 چو آمد بَرِ مصطفى زاين خبر * چنين داد پاسخ خديوِ بشر
كه : « احوالِ او هست اكنون چنان * كه الياس را بُد به پيشين زمان
كه چون كرد دعوت به دين آن زمان * شدند قاصدِ جان او مردمان »
از آن پس پيمبر روان شد به راه * بر آهنگِ مكّه از آن جايگاه
هامش
( 1 ) ( ب 7370 ) . در اصل : برودى .
( 2 ) ( ب 7373 ) . در اصل : هست با من بكو .
( 3 ) ( ب 7380 ) . در اصل : بكورم كنند .