اگر چند بُد حصن بارو حصين * خرابى پذيرفت در كار كين
7295 نه بارو بماند و نه خانه ، نه جا * درآمد سراسر به زودى ز پا
از آن جايگه بىكران خواسته * ببردند هرگونه آراسته
به ديهى ز طايف دلاور سپاه * از آن پس رسيدند بر طَرْفِ راه
كه بود اندراو خواسته بىكران * ز هرگونهاى بود نعمت درآن
پيمبر بديشان فرستاد مَرد * كه زنهار جويند از او در نبرد
7300 نكردند كس التفاتى بدين * همان خواستند جنگ جُستن ز كين
پيمبر بفرمود كان ده خراب * بكردند از اين مردمان در شتاب
از او نيز نعمت فزون از شمار * ببردند اين لشكرِ نامدار
سوى شهر طايف جهانجو سپاه * از آن پس رسيدند از طَرْفِ راه
گروه ثقيفى و هركس كه بود * به ترتيبِ كوشش شتابيد زود
7305 دَرِ شهر بستند محكم چو سنگ * برفتند بر بارو از بهرِ جنگ
پيمبر سپه برد پيشِ حصار * به پيش و پس و از يمين و يسار
به هرسو گروهى فرود آمدند * از آن مردمان جنگجويان شدند
ز شيب و ز بالا دو لشكر به جنگ * يكايك ببردند از روز رنگ « 1 »
وليك از بلندىِّ حصن حصار * همى تير اسلام نآمد به كار
7310 ز كفّار هر تير گشتى رها * سرى را فگندى ز ناگه ز پا
نبى گفت تا منجنيق اين سپاه * نهادند بر باره هر جايگاه
از آن پيشتر منجنيق اين سپاه * نبودند ديده به جايى به راه
شگفتى از آن هركسى ماندند * خدا را برآن بر همىخواندند
فگندند سنگ از بر منجنيق * شدى شهر از آن سنگ كانِ عقيق
7315 به حكم نبى باغهاشان خراب * بكردند اسلاميان در شتاب
از آن شهر تا بيست روز اين سپاه * براينگونه بودند پيكارخواه
نه گشتى مسخّر ز كوشش حصار * نه برگشتى اين لشكر نامدار
ز طايف تنى چند از بندگان * شدند آن زمان از گريزندگان
به نزديكى مصطفى آمدند * به دستش سراسر مسلمان شدند
هامش
( 1 ) ( ب 7308 ) . در اصل : از زور رنك .