على اسپ او را سبك كرد پى * به خاك اندر آمد ز بالاش وى
ز انصار مردى بكشتش بزار * على رفت پيشِ صف كارزار
تبه كرد چندى ز دشمن سپاه * عدو دور گشت از رسولِ إله
7225 مسلمان يكى بود شَيْبَه « 1 » خطاب * كه در بَدْر بودش تبه گشته باب
بشد كز پيمبر قصاصِ پدر * بخواهد در آن سخت حالت مگر
چو نزديكى سيّد آمد ز راه * بگرديد حالش ز امرِ إله
بيفتاد و بيهوش شد در زمان * گذشتند بر وى همى مردمان
از آن پس كه از فضلِ حقّ هوش يافت * برآمد بهپا پيش سيّد شتافت
7230 براين خواستى عفو از مُصطفى * ببخشيد جُرمش رسُول خدا
يكى ريگ خامه « 2 » بُد آن جايگاه * برآمد بر آنجا رسولِ إله
همى قوم اسلام را خواند باز * نرفتى كسى پيش سيّد فراز
منافق زبان در بدى برگشاد * دگرگونه هريك همىكرد ياد
كه : « مردانگى بايد و صفدرى * نيايد به كارت كنون ساحرى
7235 نگيرند قوم هَوازن فريب * ندارند در قصد جانت شكيب
هماكنون برينجات بيجان كنند * دل مؤمنان از تو پيچان كنند
بگو با خداى تو تا اين زمان * به يارى فرستد سپه ز آسمان
و گرنه روان شو به درياكنار * كه دشمن ز تو برنيارد دمار »
چو چندى بگفتند هريك چنين * از اين گشت صفوان پر از خشم و كين
7240 چنين گفت ك : « اى بىخرد مردمان * چرا خيرهگو گشتهايد اين زمان
چو بر ما بود حاكمى از قريش * نه به از هَوازن به صدبار بيش
مگوييد از اينگونه خيره دگر * مگر كو شود باز پيروزگر
بگفتِ پيمبر چو كس زين سپاه * نيامد همى تا صفِ رزمگاه
بدانست سيّد كه آوازِ او * همىنشنوند « 3 » مردم راهجو
7245 به عبّاس گفتا : « ندا كُن كُنون * كز آواز من هست بانگت فزون »
ندا كرد عبّاس از آن جايگاه * بر آوازِ او بازگشت آن سپاه
هامش
( 1 ) ( ب 7225 ) . شيبة بن ربيعه ( ؟ )
( 2 ) ( ب 7231 ) . در اصل : رثك . ريگ خامه - تودهء ريگ ، تل ريگ .
( 3 ) ( ب 7244 ) . چنانچه « همىنشنود » مىگفت مناسبتر مىبود .