شمارِ سپه پنجباره هزار * همه تن پُر از آلتِ كارزار
نشسته بر اسپانِ تازىنژاد * كه بُردى گِروگاهِ پويه ز باد
پيمبر فروزان ميانِ سپاه * چو بر چرخ ز انجم به شب روىِ ماه
6870 چو صخر آن همه ساز و ترتيب ديد * به عبّاس از اين در سخن گستريد :
« شد اين خويشِ تو پادشاهى بزرگ * كه دارد بدينسان سپاهى سترگ »
چنين پاسخش داد ك : « و نيست شاه * كه هست اين گزيده رسُولِ إله »
سوىِ مكّه شد صخر از آن پس روان * بر او گِرد گشتند پير و جوان
چنين گفت : « اينك محمّد رسيد * سپاهى كه هرگز چنانكس نديد
6875 شدم من به دست عمِ « 1 » او اسير * پذيرفتم از بيم دين ناگُزير
نداريم پايابِ آن مردمان * ببينيد تا چيست راى اين زمان ؟ »
بپرسيد هركس : « چه چاره كنون * اگر دست شويد محمّد به خون ؟ »
بگفتا : « هر آنكس كه در خانِ من * درآيد ، بود در امان بىسخن »
بگفتند : « در خانِ تو اين زمان * نگنجند « 2 » صد يك از اين مردمان
6880 چنان بُرد بايد در اين كار چار * كه ايمن شويم جمله از كارزار »
چنين گفت : « كس پيشدستى به خون * مسازيد تا خود شود كار چون
از آن پس هرآنكو در آوردگاه * توان گشت او از عدو رزمخواه »
گزيدند و دادند سازِ نبرد * به هر كوچه چندى از آن گِرد كَرد
كه دارند آن جايگاه را نگاه * نمانند دشمن شود رزمخواه
6885 ز قوم بنى بكر و ديگر گروه * كه مأوايشان بُد در آن دشت و كوه
سپاهى گزيدند رزمآزما * به كوهِ عَرَفّات « 3 » بودى به پا
كه گر جنگ جويد نبى با سپاه * پس از او بگيرند ايشان به راه
و گر او نجويد نبرد ، آن سپاه * مگردند از مؤمنان رزمخواه
خدا كرد آگه نبى را از اين * بگفتش : « مكن پيشدستى به كين
6890 اگر جنگ جويند ، جنگآزما * و گر دين پذيرند رهشان نما »
نبى گفت تا شد زبيرِ عوام * به شرقىِّ شهر و گُروهى تمام
هامش
( 1 ) ( ب 6875 ) . در اصل : بدست غم او .
( 2 ) ( ب 6879 ) . در اصل : نكنجيد .
( 3 ) ( ب 6886 ) . عرفات . به ضرورت وزن شعر به تشديد فاء خوانده شود .