به ره صخر از دور آتش بديد * به پيش بُدَيْل اين سخن گستريد
كه : « اين آتش بىشمار آنِ كيست « 1 » * و گر بدگمانيست ، تدبير چيست ؟ »
به دو يار او گفت : « باشد عرب * برافروخته آتش اين تيره شب »
به دو صخر گفتا : « عرب اين زمان * نسازد به ره برگُذر بىگمان
6820 كه در موسم آن مردمان را رحيل * بود ، نيست اكنون به رفتن دليل
برآنم محمّد كشيد « 2 » اين سپاه * وليك او ندارد چنين دستگاه
كه اين لشكرى جنگى و بىمَراند * تو گفتى ز مردى زمين مىدرند »
طلايه در آن شب عُمَر بُد به راه * نگهبان شبِ تيره پيش سپاه
گذر كرد عبّاس در شب بر او * عُمَر كرد از حال او جُستوجو
6825 ز خود داد عبّاس او را خبر * عمر داد از پيش خويشش گذر
چو عبّاس از پيش عُمّر گذشت * برآن هر دو افتاد بر طَرْفِ دشت
كه بودند باهم در آن گفتوگو * وز آن لشكر گشنشان جستوجو
بدانست عبّاس آوازِ صخر * چو بودى از آن پيش همراز صخر
برفت و بديد و گرفتش كنار * سخن كرد از حالِ او خواستار
6830 به دو صخر گفتا : « به پرسش به راه * ز مكّه رسيدم بدين جايگاه »
به دو گفت عبّاس ك : « ين مُصطفاست * بدين لشكر او جنگجو از شماست
سپه راست امشب طلايه عُمَر * كه دشمن ندارى از او سختتر
بيا بر پسِ اين شتر برنشين * و گرنه ز تو جنگ جويد ز كين
كه گر زآنكه بىزينهارت به راه * ببيند ، كند در زمانت تباه »
6835 نشست از پسِ آن شتر صخر زود * روان گشت عبّاس پويان چو دود
چو پيش عمر رفت گفتا عمر : * « سپاسم ز يزدانِ پيروزگر
كه ديدم چنين صخر را دستگير * به دست مسلمان بزارى « 3 » اسير »
به دو گفت عبّاس : « زنهاريست * نه اندر خور كشتن و خواريست »
عُمَر گفت : « عمّ رسول خدا * چنين گويد ، از وى ندارم روا
6840 كسى را كه او دشمن ايزد است * دهى زينهار ، اين بغايت بد است »
هامش
( 1 ) ( ب 6817 ) . در اصل : شمار اين كيست .
( 2 ) ( ب 6821 ) . در اصل : محمد كشند .
( 3 ) ( ب 6837 ) . در اصل : بزآرى .