بتان را چو از سرب اندر زمين * بُدند كرده سخت آن سگانِ لعين
6935 به برداشتن كس نديدى توان * نبى كرد اشارت به سوى بتان
شدند كنده از جايگاه آن بتان * فتادند درروبرش در زمان
ز بيرون مسجد به نزديكِ دَر * به رُو اندر افگندشان سربهسر
كه تا مردمانشان به پى بسپرند * برايشان درآمد شدن بگذرند
چو گشت از بتان خانهء حقّ تهى * بيفزود آن خانه را فرّهى
6940 همهكس درآمد به رسم طواف * طوافى بكردند دور از مصاف
نبى چون همى گِردِ خانه بگشت * فَضاله « 1 » مر او را بدانديش گشت
بر آن بود كاندر طوافش هلاك * كند آن بدانديش بىترس و باك
پيمبر چو پيش فَضاله رسيد * كف دست بر سينهء او كشيد
شد آن دشمنى دوستى ناگهان * ز جان دوستر داشتش در جهان
6945 نبى در درون رفت و كردش نماز * ثنا خواند بر خالق بىنياز
كه او را برآن مُلك پيروز كرد * بدانديش را كرد از آن پُر ز درد
به درگاه كعبه از آن پس ستاد * به كف حلقه بگرفت و آواز داد :
« سپاس ايزدى را كه او بندهاى ، * يتيمى ، ضعيفى و افگندهاى
گزيند ، رساند بدين پايگاه * كند وعدهها راست با او إله »
6950 از آن پس چنين گفت با همگنان : * « چه گوييد در كار من اين زمان
چه سازم مكافات كردارتان * چه درخور ز من اندراين كارتان ؟ »
سهيل ابن عمرو اينچنين كرد ياد * كه : « اى نامور سيّد راه و داد
اگر كارسازى سزاوار ما * شود جانِ خلقِ جهانى هَبا
تو آن كن كه اندرخورتست و بس * جز اين پاسخت نيست از هيچكس
6955 كز اين باز گويند هر مهترى * كه مردم نژادى و نامآورى
به زاد و بروبُوم او هركسى * بر او كرد خوارى ز هر در بسى
نماندند او را به مأواىِ خويش * ره غربت آورد ناچار پيش
اگر چند كردندش ايشان نژند * خدا كرد از آن پايگاهش بلند
چو پيروزگر گشت بر مُلك خود * همان كرد كز گوهرِ او سزد ( 148 )
هامش
( 1 ) ( ب 6941 ) . فضالة بن عمير بن الملوّح الّليثى .