عمر شُد روانه بَرِ مُصطفى * كه گيرد به كشتن اجازت ورا
شتابيد عبّاس و با همدگر * رسيدند نزديك فخرِ بشر
عمر گفت : « صخر است بىزينهار * بگو تا برآرم ز جانش دمار »
چنين گفت عبّاس : « من زينهار * ورا دادم ، اى سيّدِ نامدار »
6845 گران بود بر طبعِ سيّد سَخُن * ولى هيچ پاسخ نيفگند بُن
عمر خواست گفتن به گوش اندرش * به بر اندر آورد عمّش سرش
عُمَر گفت : « اى مهتر نامدار * ز تو نيست راضى در اين كردگار
كه خصم خدا و نبى را چنين * حمايت كنى مهرجويى به كين »
به دو گفت : « ار از عدّى « 1 » او را گهر * بُدى جهد كردنت زين بيشتر
6850 ولى چونكه هست او ز عبد المناف * از آن مىكنى ياد جنگ و مصاف »
بدان تا نگردد دراز اين سَخُن * پيمبر براينگونه افگند بُن
كه : « زنهار عم پيش من نيست خوار * برو اى عمّ امشب ورا گوشدار » « 2 »
ببردش بَرِ خويش عبّاس زود * به نزديكِ او صخر آن شب غنود
به شبگير بردش به پيشِ رسُول * وز اين صخر دين كرد از وى قبول
( 146 ) 6855 نبى گشت دستور تا او به راه * به مكّه شود باز از آن جايگاه
چنين گفت عبّاس با مصطفى * « به مكّه درون صخر بُد پيشوا
كنون چون پذيرفت اين پاك دين * چه باشد فزونى مر او را دراين ؟ »
نبى گفت : « هركس كه در خانِ او * رود ، در پناهش بود جان او »
به عبّاس فرمود : « او را به راه * بدار و براو بگذران اين سپاه
6860 كه بيند سپه چند داريم و چون * حكايت كند زاين به مكّه درون »
به جايى كه ره بُد شد تنگنا * نگهداشت عبّاس آنجا ورا
گذشتى سپه زُو گُروها گروه * ز اقوامِ اعراب جنگى چو كوه
چنين تا سپه پنجباره هزار * گذشتند در پيشِ آن نامدار
ز هريك كه كردى براو برگُذر * ز عبّاس پرسيد هر در خبر
6865 به دو گفت عبّاس : « قوم فلان * كه در حكم پيغمبر است اين زمان »
ز انصار و قوم مهاجر سپاه * پس از ديگران اندر آمد به راه
هامش
( 1 ) ( ب 6849 ) . در اصل : از ار عدى .
( 2 ) ( ب 6852 ) . گوش داشتن : مراقب و مواظب بودن ، نگهبانى كردن از كسى .