به شبگير سيّد برون شد به راه * روان كرد بر راهِ مكّه سپاه
6775 ابو ذر هم اندر مدينه بماند « 1 » * به راه خلافت ، نبى زو براند
روان گشت لشكر به ماه صيام * كه از دشمنِ دين كشد انتقام
به لشكر چنين گفت فخرِ بشر : * « نبايد بيابد كس از ما گذر
كه از ما نگردند آگه قريش * ندانند احوالِ ما كمّ و بيش » « 2 »
زنان را ببُردند با خويشتن * كه خدمت كنند اندرآن انجمن
6780 جُوَيْرِه « 3 » شده همره مصطفى * كه نوبت در اين جنگ بودى ورا
چو شد پنجروزه به ره بر سپاه * ز قومِ مهاجر يكى نيكخواه
كه بُو بَلْتَعَه « 4 » حاطِبش كرد نام * به مكّى سران نامه كرد و پيام
كه : « آورد اينك محمّد سپاه * از آن قوم خواهد شدن رزمخواه
ببينيد تا چيست درمان خويش * كه آزار دارد به دل از قريش »
6785 زنى نامهء او به مو درببافت * از آن پس سوىِ راه مكّه شتافت
خدا كرد آگه نبى را از آن * فرستادش از پى نبى در زمان
علىّ مرتضى و زبيرِ عوام * برفتند از حكمِ شاهِ انام
گرفتند زن را و جُستند باز * نديدند آن نامه دو سرفراز
چو نامه نبودى ، على ، ذو الفقار * برآهخت و گفت : « اى زن خيرهكار
6790 محمّد نگفتهست بىشك دروغ * به حيلت مجُو كار خود را فروغ
اگر نامه بيرون نيارى ، ترا * تبه كرد خواهم به حكمِ خدا »
زن از بيم جان نامه او را سپرد * على بازگرديد و نامه ببُرد
نبى جمله اصحاب خود را بخواند * به حاطب از اين داستان بازراند
به پوزش به دو گفت حاطب چنين : * « ز مهر اين ز من خاست ، « 5 » نزروىِ كين
هامش
( 1 ) ( ب 6775 ) . حضرت رسول ابو ذر را به عنوان خليفه در مدينه گذاشت و خود از آنجا خارج شد .
( 2 ) ( ب 6777 و 6778 ) . « و چون از مدينه بيرون آمد ، اين دعا بگفت : اللّهمّ خذ العيون و الأخبار عن قريش حتّى نبغتها فى بلادها . گفت بار خدايا ، خبر از قريش پوشيدهدار ، تا ناگاه ما بر سر ايشان رسيم . » ( سيرت رسول اللّه ، مصحّح دكتر اصغر مهدوى ، ص 868 ) .
( 3 ) ( ب 6780 ) . در اصل : حويره . شايد : « جويريّه شد » جويريّه بنت حارث بن أبى ضرار الخزاعيّه .
( 4 ) ( ب 6782 ) . حاطب بن أبى بلتعه .
( 5 ) ( ب 6794 ) . در اصل : من خواست نز .