شما خود فزوديد « 1 » در راستى * كه از من هويدا نشد كاستى »
چو وقتِ نماز اندر آمد ، امام * ازين عمرو و مأموم شد خاص و عام
از آن پس به قوم قضاعه « 2 » شدند * ز دعوت به دين هركسى دم زدند
6625 نپذرفت اسلام از ايشان كسى * ز گفتن نمىبود سودى بسى
نخست اندراين عمرو از آن قوم جنگ * به آزرم خويشيش بودى درنگ
چنين گفت : « سيّد نفرمود جنگ * چرا كار بر خويش گيريم تنگ ؟ »
نجسته نبردى ، ز ره بازگشت * به شهر اندر آمد از آن طَرْفِ دشت
فرستادن رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، زيد حارثه را به غزو موتهء شام
پس آگاهى آمد به سيّد ز شام * كه از روم آمد سپاهى تمام
6630 سپهدارشان جاثليق مهين * كه در دينِ عيسى بود مهترين « 3 »
به پيكارِ اسلام بسته كمر * ندارند در سر بجز شور و شر
نبى برگزيد از سپه يكهزار * همه شيرمردان خنجر گزار
سپه را به زيد بن حارث سپرد * غلام پيمبر سپه را ببرد
نبى گفت : « اگر در صفِ رزمگاه * شود زيدِ « 4 » حارث ز ناگه تباه
6635 سپهبد شود فرّخ عمزادِ من * سرافراز جعفر « 5 » سرِ انجمن
امارت ، گر او كشته گردد ز بد * به عبد اللّه ابن رَواحه رسد
و گر گردد او نيز ناگه شهيد * سپهبد شود خالد ابن وليد »
هر آنگاه گفتى نبى اينچنين * شدندى شهيد آن سران گزين
به دو گفت جعفر : « نبردم گمان * علامت كنى مهترم اين زمان »
6640 نبى گفت : « كار آنچنان بهترست * كه از حكم يزدان و پيغمبرست »
برفتند پس نامبرده سپاه * سوى شام از پيشِ سيّد به راه
هامش
( 1 ) ( ب 6622 ) . در اصل : فروديد در .
( 2 ) ( ب 6624 ) . در اصل : قصاعه .
( 3 ) ( ب 6630 ) . در اصل : بود بهترين .
( 4 ) ( ب 6634 ) . در اصل : شوند زيد .
( 5 ) ( ب 6635 ) . جعفر بن أبى طالب .