به مرزى معان « 1 » نام لشكر رسيد * در آن مرز اين لشكر ايدون شنيد
كه : « از روم آمد سپاهى گران * دليران و شيرانِ جنگاوران
گزيده دلاور دو ره صدهزار * همه شيرمردان خنجرگزار »
6645 پُرانديشه گشتند از اين آگهى * نديدند در جنگ روى بهى
همىگفت هريك : « بَرِ مصطفى * فرستاد بايد از اين ماجرا
اگر بازخواند ، « 2 » اگر ياوران * فرستد ، گزينيم فرمانبران »
چو عبد اللّه ابن رواحه شنيد * فرستادن كس پسنده نديد
چنين گفت : « مؤمن به كار غزا * ندارد دژم خاطر مصطفى
6650 كه با دشمنان كردن اين كارزار * كنون از دو بيرون نبينيم كار ( 142 )
بر ايشان اگر دست يابيم ما * نكو كرده باشيم كار غزا
از اين در جهان جمله نامى شويم * به نزديك يزدان گرامى شويم
و گر دستِ ايشان بود روزگار * شهادت بود حاصل از كارزار
به ديگر سرا پاك پروردگار * دهد مزد آن بىحساب و شمار
6655 دورويه در اين نيست روى بدى * چرا دل دُژم دارى ار بخردى »
به گفتار او آن دلاور سپاه * برفتند از دشمنان رزمخواه
نبى را از اين كرد آگه خدا * دعا كرد او را براين مصطفى
به نزديك ياران از او شكر گفت * برآورد رازِ نهان از نهفت
وز آنرو سپاه اندر آمد به شام * به ديهى رسيدند موته به نام
6660 در آن ديه دشمن برابر رسيد * دورويه به پيكار صف بركشيد
نخستين ز قوم مسلمان سپاه * سوى ميمنه شد مهاجر به راه
سپهدارشان قطبهء نامور « 3 » * كه بود از بنى عُذره او را گهر
سوى ميسره « 4 » قوم انصاريان * عباده سپهدارشان زآن ميان
هامش
( 1 ) ( ب 6642 ) . در اصل : مغان .
( 2 ) ( ب 6647 ) . در اصل : اكر ؟ ؟ ؟ ار خواند .
( 3 ) ( ب 6662 ) . در اصل : قبطهء نامور ؛ . . . بنى عدى . در سيرهء ابن هشام آمده است : « فجعلوا على ميمنتهم رجلا من بنى عذرة يقال له قطبة بن قتاده . . . » . ( ص 794 ، ووستنفلد ، ج 2 /I) .
( 4 ) ( ب 6663 ) . در سيرهء ابن هشام آمده است : « و على ميسرتهم رجلا من الأنصار يقال له عباية بن مالك * قال ابن هشام و يقال عُبادة بن مالك * . . » . ( ص 794 ، ووستنفلد ، ج 2 /I) .