5780 نوازيد از اين زيد « 1 » را مصطفى * فروخواند بر وى كلام خدا
دو گوشش گرفت و چنين ياد كرد * كه : « اين گوشها با خدا داد كرد « 2 »
هرآن چيز بشنيد ، برگفت راست * كه اندر دلش دوستىّ خداست »
« از اين » گفت مردم : « بر ابن سَلُول * سرآرد جهان بىگمانى رسُول »
پسرش آنكه عبد اللّه « 3 » آمد به نام * چنين گفت با پيشواىِ انام :
5785 « پدر را اگر كُشت خواهى كنون * بفرماى تا من بريزمش خون
كه گر ديگرى اين زمانش كُشد * نبادا از آنكس رهى كين كَشَد
شوم « 4 » عاصى اندر خدا زين سبب * نكوهيده باشم ميان عرب »
پيمبر به دو گفت ك « اى نيك يار * ببخشيدمت خون آن خيرهكار »
اسلام عمرو عاص قضاعى « 5 » و خالد وليد مخزومى « 5 »
از آن پس به سوىِ مدينه كشيد * در آن شهر يك چندگاه آرميد
5790 چو از جنگِ خندق سپاه قريش * گريزان گرفتند آن ره به پيش
به مكّه شدند و در آن جايگاه * نيارستى از بيم بود اين سپاه
بزرگان مكّى به هر بوموبر * ز بيم سر خود نهادند سر
از ايشان به ملك حبش عمرو عاص * روان گشت تا يابد از غم خلاص
بيامد به پيش نجاشى رسيد * به نزديك او چندگاه آرميد
5795 در اثناى آن روزى از مصطفى * سخن رفت در پيشِ آن پادشا ( 125 )
به دو گفت عمرو : « اى گُزين شهريار * برآورد بايد ز جانش دمار
كه از شومى كارِ آن تازه دين * پرآشوب شد جمله روى زمين »
نجاشى به دو گفت : « ازاين درگذر * به كارش از اين در گمانى مبر
هامش
( 1 ) ( ب 5780 ) . زيد بن أرقم .
( 2 ) ( ب 5781 ) . : « بعد از آن سيّد ، عليه السّلام ، گوش زيد بن أرقم بگرفتى و گفتى : هذا الّذى أوفى للّه بأذنه . . . » ( سيرت رسول اللّه ص 780 ) .
( 3 ) ( ب 5784 ) . عبد اللّه بن عبد اللّه بن أبىّ بن سلول .
( 4 ) ( ب 5787 ) . در اصل : سؤم .
( 5 ) ( عنوان ) . در اصل : قصاعى . . . ، محزومى .