اگر ما نپذرفتى اين قوم خوار * نگشتى به ما بر چنين كامكار
هرآنكو تن گرگ را پرورد * همان گرگ آخر تنش بر درد
و ليكن از اين داستان باك نيست * كه تدبيرِ اين پيش ما اندكيست
5760 هرآنكو برآورد اين خر به بام * تواند به زير آوريدن مدام
از اين پس چنان خوار داريمشان * كز ايشان نماند « 1 » ز خوارى نشان »
ز اصحاب زيد ابن ارقم از اين * به عم گفت و او با رسُول گُزين
دُژم گشت از اين گفتوگو مصطفى * عمر ديد گشته دُژم رُو « 2 » ورا
بپرسيد موجب ، بگفتش رسول * عمر گُفت : « در كشتنش شو عجول
5765 كه او را دل از كفر هرگز تهى * نگردد ، ندارد ز دين آگهى »
نبى داد پاسخ كه : « هست اينچنين * ولى زو ازآنرو نجوييم « 3 » كين
كه گويند اعراب و قومِ قريش : * محمّد تبه مىكند قوم خويش »
به دل كرد انديشه پس مصطفى * نبايد عُمر كار سازد ورا
اگرچه شبنگاه بُد ، شد به راه * گران منزلى راند از آن جايگاه
5770 از آن مردم افتاد در گفتوگو * كه : « سيّد چرا شد چنين راهجو ؟ »
ز سيّد يكى حال پرسيد باز * بر او كرد پيدا نهان بوده « 4 » راز
صحابى چنين گفت پيش رسُول : * « در اين است معذُور ابن سَلُول
كز آن پيش كآيى بدين بوموبر * در اين كشور او خواست شد تاجور
كنون چون ترا گشت اين سرورى * شگفتى از او نيست اين داورى »
5775 چو آمد به ابنِ سَلُول اين خبر * بيامد بَرِ پيشواىِ بشر
براين كرد انكار و سوگند خورد * كه سيّد براو دل از اين پاك كرد
از اين سرزنش يافت زيد و عمش * فزودى ز هركس غمى بر غمش
بناليد از اين زيد در كردگار * كه كذّاب را حق كند شرمسار
فرستاد آيت خدا در زمان * كه زيد و عمش راست گويند در آن « 5 »
هامش
( 1 ) ( ب 5761 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ماند ز . به هر دو صورت « بماند » و « نماند » قابل توجيه است .
( 2 ) ( ب 5763 ) . در اصل ( مصراع دوم ) : كشته درم رو .
( 3 ) ( ب 5766 ) . در اصل : از آن زو نجوييم .
( 4 ) ( ب 5771 ) . نهان بوده - پنهان مانده ، نهانى .
( 5 ) ( ب 5779 ) . رجوع شود به سورهء منافقون ( 63 ) از قرآن كريم .