يكى باد برخاست از رزمگاه * بزد خاك بر روى كافر سپاه
از آن ديدهء كافران گشت كور * فروماند بر جاى مرد و سُتور
تو گويى كه شد روز چون شب به رنگ * بر آن كافران اندرآن دشت جنگ
به سوى مُسلمان نبُد گرد و باد * مسلمان در آن دادِ مرديش داد
5825 مسلمان به كوشش ستيزنده شد * وز آن بيم كافر فروزنده شد
زن و بچّه و خواسته بازماند * ز بيم سر خود بتنها براند
مسلمان شد اندر پى كافران * بكشتند از آن كافران بىكران
از آن پس زن و بچّه و خواسته * ببرد آنچهشان بود آراسته
پيمبر بر اسلاميان بخش كرد * وز آن پس روان شد به شهر از نبرد
5830 به سال ششم بود و ماه صيام * كه بر دشمنان يافت زينگونه كام « 1 »
هشام صُبابَه « 2 » ز اسلاميان * به جان داشت در جنگ جستن زيان
كه چون شد گريزان عدو در نبرد * مسلمان پس اندر روان همچو گرد
ز انصار مردى به پيشش رسيد * ندانست او را وز او كين كشيد
به دو بُرد از كفر مؤمن گمان * سرآورد بر وى به زودى زمان
5835 مقيس « 3 » آنكه بودى برادر ورا * ز مكّه بيامد بَرِ مُصطفى
مسلمان شد و خون او را بخواست * نبى گفت ك : « ان كار قتل خطاست
به تو داد بايد در اين خونبها » * ستد خونبها مرد از مصطفى
پس آنگاه آن مرد را هم بكشت * رخ از دين بپيچيد و بنمود پشت
سوى مكّه شد باز در كافرى * بَدى گفتى از كارِ پيغمبرى
پيوند پيغمبر ، عليه السّلام ، با جويره بنت حارث خزاعى « 4 »
هامش
( 1 ) ( ب 5830 ) . : طبرى ( مع ) : « ثم غزا بلمصطلق من خزاعه فى شعبان سنة ستّ » ( ص 604 ، ج 2 ) ؛ نيز چنين است در سيرهء ابن هشام و سيرت رسول اللّه .
( 2 ) ( ب 5831 ) . در اصل : ص ؟ ؟ ؟ انه ؛ هشام بن صبابه .
( 3 ) ( ب 5835 ) . مقيس بن صبابه .
( 4 ) ( عنوان ) . جويريه بنت حارث بن ابى ضرار خزاعى .
( عنوان ) . در اصل : جو ؟ ؟ ؟ زه . . . خراعى ( ظ : جويره ، به جاى جويريه ) : جويريه بنت حارث بن ابى ضرار خزاعى .