به شبگير قوم قريش و عرب * فرستاد در كارِ شور و شغب
به پيش قريظى كه : « 1 » « چندين زمان * چه رانيم در كارِ اين بدگمان ؟
5610 اگر گشت خواهيم پيكارجو * درآورد بايد ز تن خون به جُو
و گر دل پشيمان شد از كارِ جنگ * چه بايد براين دشت كردن درنگ
بگوييد تا هركسى « 2 » راهِ خويش * از اين مرز گيريم يكباره پيش »
چو پيغام پيشِ جهودان رسيد * بگفتند : « آثارى آمد پديد
نُعَيْم آنچه مىگُفت هست آنچنان * نبايد غلط كرد راه اين زمان »
5615 بگفتند : « ما با شما آن زمان * شويم اندراينكار همداستان
گروگان فرستيد خويشانِ خويش * كه باهم رهِ جنگ گيريم پيش »
چو پاسخ به نزديكِ ايشان رسيد * حديث نُعَيْم آمد از وى پديد
از اين در ميانشان خلاف اوفتاد * نكردند كس كارِ پيكار ياد
برآمد يكى باد و گردى چنان * كه گفتى زدى بر زمين آسمان
5620 بكندى همى خيمهها تُندباد * از آن بيم بر دشمنِ دين فتاد
نبى بود اندر نمازِ عِشا * چو بگزارد ، گفتا چنين مصطفى
كه : « امشب پراگنده گردد عدُو * نيارد ستاد و شدن جنگجو
كسى بايدم كو بيارد خبر * ز احوالِ دشمن بَرَم دربهدر »
سه نوبت از اين در سخن كرد ياد * ندادش كسى پاسخ از بيمِ باد
5625 حُذَيْفه « 3 » كه بودش يمانى گهر * روان شد به حُكمِ خديوِ بشر
كه آگاهى آرد ز كارِ عدُو * « ولى » گفت : « با كس مكن گفتوگو
مبادا كه گردد حكايت دراز * وز آن كار گردد عدو رزمساز »
حذيفه روان شد به آوردگاه * سوى خيمهء صخر آمد ز راه
در اين كار بودند قومِ قريش * كه گيرند راهِ هزيمت به پيش
5630 چنين گفت صخر : « اندر اينجا كسى * ممانيد بيگانگان را بسى
ز هم پهلوى « 4 » خويش هركس در اين * بپرسيدى احوال از مهر و كين
هامش
( 1 ) ( ب 5609 ) . در اصل : قريضى كه .
( 2 ) ( ب 5612 ) . در اصل : با هركسى .
( 3 ) ( ب 5625 ) . حذيفة بن اليمان .
( 4 ) ( ب 5631 ) . همپهلو : مجاور ، كسى كه در كنار كسى باشد .