برون آمدن را نمىيافت راه * به دست مسلمان در او شد تباه
5535 چو ديد آنچنان ، شيرِ يزدان على * ز خندق گذر كرد از پُردلى
شد از كافرى پهلوان رزمخواه * كه چون او نبُد ديگرى زآن سپاه
به دو گفت كافر : « نخواهم ترا * كُشم ، چون در آن نيست پايه مرا »
على گفت : « خواهم من ايدر تُرا * كُشم ، چون در آن مُزد باشد « 1 » مرا »
دُژم گشت از اين كافر و رفت پيش * وز آن خورد زنهار با جانِ خويش
5540 على زد يكى تيغ و از تن سرش * به خاك اندر افگَنده شد پيكرش ( 120 )
از او بازگشت و سوى شهر شد * بدانديش را زهر از آن بهر شد
ز قومِ قريش اندر آن روزگار * يكى پهلوان مرد بُد نامدار
كه بُد عمرو « 2 » عنتر مر او را لقب * نبُد پهلوان مثلِ او در عرب
دُژم گشت از اين كار و شد رزمخواه * على را همىجُستى اندر سپاه
5545 بيامد به خندق ، درآمد چو شير * دريدى همى آن زمين اين دلير
چو بيرون شدن را نمىيافت راه * بناچار برگشت و شد با سپاه
خبر رفت از اين كار پيشِ على * روان شد به پيكارش از پُردلى
پياده بيامد ، ز خندق گذشت * به جنگِ عدو رفت بر طَرْفِ دشت
بديدش بدان دشت پيشِ سپاه * خروشيد ك « اى كافرِ رزمخواه !
5550 همآوردت آمد به كوشش مپا * اگر زَهره دارى به پيشِ من آ »
از او مردِ كافر بپرسيد نام * « چهجويى ز من ؟ چيستت » گفت : « كام ؟ »
بگفتش : « علىِّ ابى طالبم * به كشتن روانِ ترا طالبم »
از او عمروِ « 3 » عنتر چو نامش شنيد * به خود بربلرزيد چون برگِ بيد
به دو گفت : « اگر با پياده سوار * كند جنگ ، باشد برم سخت عار
5555 تو گر جنگجويى ز من ، اسپ خواه * كه باهم بگرديم در رزمگاه »
على گفت : « نزديكِ من نيست عار * كه چيره « 4 » پياده شود بر سُوار »
چو زو عمروِ عنتر شنيد اينچنين * ز باره فروجَست و از روىِ كين
هامش
( 1 ) ( ب 5538 ) . در اصل : آن مرد باشد .
( 2 ) ( ب 5543 ) . عمرو بن عبدودّ . ( نك . ذيل پانويس عنوان همين مبحث . )
( 3 ) ( ب 5553 ) . عمرو بن عبدودّ .
( 4 ) ( ب 5556 ) . در اصل : كه خيره .