حذيفه بترسيد از او نيز هم * بپرسند احوالش از بيش و كم
ز حيلت درآن پيشدستى نمود * ز همپهلوى خويش پرسيد زود
كران شد ز بيگانگى در نهان * ندانست حالش كسى زآن مهان
5635 چنين گفت صخر آنگهى با قريش * كه : « ما را بد آمد از اين كار پيش
اگر نيستى غير از اين گرد و باد * نشايستى اينجا دگر ايستاد
بويژه كه شد دوست با بدگمان * هر آنكس كه بُد يارِ ما اين زمان
محمّد گر آگاه گردد ز كار * ز ما هم در اين شب برآرد دمار
روان گشت بايد هم امشب چو باد * نشايد در اين بوموبر ايستاد »
5640 بگفت اين و يكباره برخاستند * هزيمت شدن را بياراستند
هر آنكس كه بار گران داشتند * در آن مرز يكباره بگذاشتند
بتيزى برفتند از آن جايگاه * نيستاد كس با كسى زآن سپاه
حُذَيْفَه به زودى بَرِ مصطفى * بيامد وز اين كرد آگه ورا
نبى را چنين گُفت : « چون صخر راه * سپُردى در آن لحظه زآن جايگاه
5645 بتيزى چنان بر شتر برنشست * كه برپاى كرد آن هيون بسته دست
درآورد از او دست و دستش گشاد * توانستمى داد جانش به باد
ولى چون اجازت نبود از رسول * به قصد روانش نگشتم عجول »
نبى گفت : « از اين پس قريشى ز ما * نگردد به پيكار رزمآزما ( 122 )
ولى ما از آن قوم جنگآزما * شويم و شود كار بر كامِ ما »
5650 به شوّال اين لشكرِ بىكران * رسيد و گزيد از مدينه كران
دو لشكر برآسُود در كار جنگ * كسى را نشد دل از آن كار تنگ
رفتن رسول ، عليه السّلام ، به غزو جهودان بنى قريظه
پس آيت فرستاد پروردگار * كه : « بر جنگِ دشمن برآراى كار
ز قوم قريظه « 1 » كسى را ممان * سرآور بر ايشان به زودى زمان
كه ايشان مرا و ترا دشمناند * برآيند ، بيخت ز بن بركنند »
هامش
( 1 ) ( ب 5653 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ريضه .