بزد تيغ و آن اسپ را كرد پى * بتندى بيامد به پيكارِ وى
به دو گفت : « زخمِ يلان پاى دار * كه سَر مىخورد با تنت زينهار »
5560 نهادند پيمان كه در رزمگاه * نخواهند يارى كسى از سپاه
برآويختند آن دو جنگى بهم * چو فيل دمان و چو شير دُژم
به خشت و تبرزين و گوپال و تيغ * ز هم جنگجو هردوان بىدريغ
ز شبگير تا خور ز گردون بگشت * همى رزم جُستندى از هم به دشت
هر آن حمله كردى يكى بر دگر * همىكرد رد آن دگر سربهسر
5565 يكى زين نشد بر دگر پادشا * دورويه نظاره بر ايشان سپاه
از آن پس على گفت : « اى ديو رنگ * نگفتى كه ياور نخواهم به جنگ ؟
برادر به ياريّت آمد ز راه * ولى هردو را كرد خواهم تباه »
نظر عمروِ عنتر از آنسو فگند * على زآن رسانيد بر وى گزند
بزد تيغ و پا كردش از تن جدا * بزد عمرو دست و برافراشت پا
5570 بيفگند زآنسان به دو پاىِ خود * كه بودش خطر گر نمىكرد رد
به دو گفت ك « ز مكر « 1 » بر من چنين * شدى چيرهاى حيلهگر روزِ كين
خردمند از اين درسرايد سخن * كه حيله ز سستى كند رزمزن »
على گفت : « در جنگ حيله نكوست * بويژه كه خونت روان زو به جُوست
به جنگ ار شود راست كژ ، به كه راست * براين كار دستورى از مصطفاست »
5575 از اين زخم كافر در آن رزمگاه * بيفتاد خوار و بدان شد تباه
على گشت پيروز در رزمگاه * بر مصطفى آمد آن رزمخواه
دعا كرد او را رسُولِ إله * كه او بود پشت و پناه سپاه
دلِ كافران شد شكسته از اين * دگر كس نيارست از او جُست كين
از آن پس هر آنكس كه نامش شنيد * تو گفتى روانش ز تن برپريد
* 5580 ز غطفانيان « 2 » بود مردى هُمام * كه بودى نُعَيْم بن مَسعود نام
مسلمان شد و دل ز كافر بُريد * نهانى به شب پيش سيّد كشيد
به دو گفت : « مىخواهم از بهرِ دين * كنم كارى ، اكنون چه بينى در اين ؟ »
هامش
( 1 ) ( ب 5571 ) . در اصل : كفت كر مكر .
( 2 ) ( ب 5580 ) . در اصل : عطفانيان .