نبى گفت ك « ين مردمان را مگر * كنى بَدظنّ اندر حقِّ يكدگر
كه با جنگ جُستن نمانند « 1 » كس * از اين مُلك گيرند يكباره پس »
5585 نُعَيْم اندر آمد به فرمان به راه * بيامد به نزديكى آن سپاه
جهودان قوم قريظه « 2 » نشاند * برايشان ز شفقت سخن بازراند
كه : « بينم تبهكارِ شور و شغب * ميان شما و قريش و عرب
شما با محمّد ز يك كشوريد * چرا جادّهء راستى نسپريد
ندانيد قومِ قريش و عرب * از آن مىبجويند شور و شغب
5590 كه تا از شما پيشدستى بود * عيان كارِ مردى و سُستى بود
ظفر گر شما را بود بر سپاه * ربايند چيزى در آوردگاه
و گر بر شما آيد از كين شكن * نگردد تبه كس از آن انجمن
از ايدر شوند آن سپه بازِجا * در اين مُلك مانيد او و شما
كه هستند پشيمان از اين آمدن * به زودى بخواهند ز ايدر شدن »
5595 از او كرد باور جهود اين سَخُن * بگفتند كه : « او راست گويد ز بُن »
بجُستند تدبير از آن پس از او * كه درمانِ ما چيست ايدر ، بگو »
بگفت : « از سرانِ قريش و عرب * براين كرد بايد گروگان طلب »
پسنديد تدبيرِ او را جُهود * از اين مكر شفقت تصوّر نمود
ره آورد از آنجا سراينده پيش * بَرِ صخرِ بن حرب و قومِ قريش
5600 بديشان چنين گفت : « قوم جهود * كنون بر شما كيد خواهد نمود
كه از جنگ جُستن از اين تازهدين * پشيمان شد و عزم دارد چنين
گروگان بخواهد ز قوم شُما * ز حيله سپارند از آن پس ورا
كه خشنود گردد از ايشان بدين * كُشد آن گروگانيان را ز كين
مگوييد كس اين سخن پيشِ كس * ببينيد تا چيست تدبير پس ؟ »
5605 براين هركسى داشت از وى سپاس * بر او آفرين بود بيش از قياس
از آن پس نُعَيْم اندر آمد به دشت * بيامد به غطفانيان « 3 » برگذشت
به نزديكِ ايشان همى ياد كرد * سرِ همگنان زاين پُر از باد كرد
هامش
( 1 ) ( ب 5584 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ا ؟ ؟ ؟ د .
( 2 ) ( ب 5586 ) . در اصل : قر ؟ ؟ ؟ صه .
( 3 ) ( ب 5605 ) . در اصل : عطفانيان .