5495 كه : « تكبير و اين روشنائى چه بود ؟ » * بگفتا : « خدايم بزرگى نمود
به تكبير اوّل شدم آشكار * كه بر ملك كسرى شوم كامكار
به تكبير ديگر همه مُلك رُوم * مرا داد يزدان چو يك مُهره موم
سئم ملك تُبَّعْ خديو « 1 » يمن * بيكبارگى داد يزدان به من »
از اين گفته اسلاميان تنبهتن * شدند شادمان اندرآن انجمن
5500 منافق زبان بدى برگشاد * همىكرد هريك به افسوس ياد :
« كسى را كه در ده شدن نيست راه * به خان رئيس جويد آرامگاه !
تو اوّل ز خانه برون كن عدُو * پس آنگاه شاهى ز شاهان بجو »
* چو خندق بكندند ، دشمن رسيد * به هر گوشه هريك سپه گستريد
قريشى و غطفانى « 2 » و ديگران * نضيرى و قوم قريظه « 2 » همان
5505 جهودان و آن مردم بتپرست * يكى كرده باهم در اين كار دست
سپاهى كه ديگر مسلمان چنان * نبودند ديده « 3 » سپه در جهان
جهودان و آن مردم بتپرست * يكى كرده باهم در اين كار دست
سپاهى كه ديگر مسلمان چنان * نبودند ديده سپه در جهان
فراوان سلاح و فراوان سُتور * در آن گشنْ لشكر به نزديك و دور
از آن ديدهء مؤمنان تيره شد * سرِ جنگجويان از آن خيره شد
پُرانديشه گشتند از آن كارزار * نديدند تدبيرِ آن ژرف كار
5510 ولى چون نبى گفته بُد پيش از اين : * « بيايد بَرِ ما سپاهى چنين
كه لرزان كند بيمشان دست و پا * كسى را نمانَد به دل هوش و را
از ايشان مدينه بود باخطر * و ليكن مدينى بود با ظفر
هزيمت شوند آن فراوان سپاه * نه بس كس شده از كسى رزمخواه »
بدين دل قوى داشت مؤمن به جنگ * نكردند بر خويشتن كار تنگ
5515 چو كافر به نزديك خندق رسيد * شگفتى فروماند كان را بديد
نشايست از آن جاى كردن گذر * بر آنسو فرود آمدند سربهسر
هامش
( 1 ) ( ب 5498 ) . در اصل : تيغ خديو .
( 2 ) ( ب 5500 ) . در اصل : عطفانى ، . . . قريصه .
( 3 ) ( ب 5506 ) . نبودند ديده - نديده بودند .