نبى كرد بر اهلِ خندق ندا * كه : « جابر كند دعوتى بهرِ ما »
خجل گشت جابر از آن مردمان * كه پُركم بُد از بهرِ آن قوم خوان
و ليكن ، چو بُد گفته ، ناچار بود * سوى خانهشان بُرد از آنجاى زود
5475 در آن خانه چندانكه گُنجيد مرد * شدند و برآوردشان پيش خُوَرد « 1 »
دعا كرد سيّد ز بهر طعام * بخوردند از آن هركه بُد ، خاصّ و عام
گروهى شدند و درآمد دگر * چنين تا شدند سير از آن سربهسر
به جا ماند نيمى فزون زآن طعام * به همسايگان داد فخر انام
* دگر ره زنى از پى شوىِ خويش * فرستاد خرما يكى پاره پيش
5480 پيمبر ز آرنده بستد به راه * ردا بر سرافگندش آن جايگاه
ندا كرد با همگنان زآن طعام * بخوردند يكبارگى خاصّ و عام
بدان سير شد مرد بيش از هزار * بُد آن چند خرما به جا برقرار
* دگر شد زمينى پديد اندرآن * كه بردى ز خارا گرو بىگمان
بر او كارگر ، هيچ آلت نبود * يكى حالِ آن با پيمبر نمود
5485 پيمبر يكى كاسهء آب خواست * دعا كرد و زد اندر او دستِ راست
« بپاشيد » گفتا : « بر آنجاى اين * كه آسان شود كندنِ آن زمين »
بپاشيد آن آب مردى براو * چنان شد كه رفتى به دو پافرو
در آن كار بيل و تبرشان به كار * نبودى به پاروب بردند خوار
* در اين كار خندق گُزين يك گروه * به سنگى رسيدند وز آن شد ستوه ( 119 )
5490 بر او هيچ چيزى نشد كارگر * بگفتند حالش به فخرِ بشر
بدان جايگه شد رسولِ إله * كلنگى بر او زد هم از گرد راه
يكى پاره زان سنگِ خارا شكست * وز آن سنگ و آهن فروغى بجَست
نبى كرد تكبير و زخمى دگر * بزد همچنين پيشواى بشر
فروغى دگر ديد و تكبير كرد * سئم راه پرسيد يك نيكمرد
هامش
( 1 ) ( ب 5475 ) . خورد ( قد .xord ( xvard -[ - خوردن ] 1 - ( مص خم . ) خوردن ، خورد و خوراك . 2 - ( ا ) خوراك ، طعام . ( فرهنگ فارسى معين ) كه در اينجا معناى دوم ، يعنى وجه اسمى آن ، منظور است .