برون آمدش چشم حالى ز سر * نهادش به جا بر خديوِ بشر
دعا كرد و بادى بر او بردميد * شدش چشم بينا و زين درسزيد
بشد سعدِ وقّاص تا كينِ دين * ز جان برادر بخواهد در اين
4925 به دو گفت سيّد : « به وقتى چنين ، * مجو از برم دورى اى پاكدين »
بيستاد نزديكِ او سعدِ شير * از او دور كردى عدو را به تير
ز بهرش نبى گِرد مىكرد تير * همىگفت : « اين تير ديگر بگير
كه بادم فداىِ تو مام و پدر ! » * چنين پايه دادش خديوِ بشر
هرآن تير كز شست او شد رها * تنِ كافرى گشت از آن بىبها
4930 ز بيمش بدانديش از مصطفى * نيارست شد هيچ رزمآزما
زنان قريشى در آوردگاه * برفتند پيشِ مسلمان سپاه
كسى را كه در رزمگه كُشته بود * همى گوش و بينى بريدند زود
بَرِ حمزه شد هند هم زين نشان * ببرّيد بينىّ و گوشش همان
دريدش شكم ، زو جگر بركشيد * ز كينه بخاييد و خونش مكيد
4935 ابَىِّ خَلَف كافرِ كينهخواه * نبى را همىجُست در رزمگاه
در اين حالت آمد بَرِ مصطفى * همىخواستى سعد كُشتن ورا
به دو گفت سيّد : « بمان تا كه من * برآرم به جانش ز كينه شكن »
ابَىِّ خَلَف رفت نزديكِ او * به دل گشته از وى به جان جنگجو ( 108 )
همىخواست از وى به نيزه « 1 » دمار * برآرد ز مردى در آن كارزار
4940 به دو گفت : « جانِ تو از دستِ من * كه خواهد رهانيد ، گو ، انجمن ؟ »
نبى گفت : « كز تو مرا كردگار * رهايى دهد در صفِ كارزار
و ليكن ز من تيره جانِ ترا * نخواهد رهانيد بىشك خدا »
ابَىّ داشت بر تن سلاحِ تمام * نبُد خالى اندام آن خويشكام « 2 »
ز كفتن ز گردن زره بازرفت * پيمبر به پيكار يازيد تفت
4945 به گردن زدش حربه سيّد يكى * خراشيده شد پوستش اندكى
ابَىّ زآن برآورد بانگ و فغان * همىگفت : « بر من سرآمد زمان »
هر آنكس كه آن زخم ديدند گفت : * « ندارى از اين شرم اندر نهفت
هامش
( 1 ) ( ب 4939 ) . در اصل : وى نبيره دمار .
( 2 ) ( ب 4943 ) . خويشكام : خودپسند ، خودسر .