كه از سوزنى زخمِ اين كمتر است * از اين ترس بردن نه اندرخور است »
بديشان همىگفتى او : « دردِ جان * به تن در از اين زخم بينم عيان
4950 بويژه كه گفتى محمّد به من : * به جانت درآورد خواهم شكن
كنون او سخن را در اين راست كرد * نخواهم رها گشت از اين سختْ درد »
چنين بود و بر راهِ مكّه روان * به دوزخ شد از تن مر او را روان
پيمبر چنان هم ستاده به پا * همىكردى اسلاميان را ندا
كه : « اى مؤمنان از برم خوارخوار * گريزان مگرديد از اين كارزار »
4955 نشد باورِ كس كه او زنده است * وز او دين و دولت فروزنده است
در اين حال عبّاس و عمّر به هم * رسيدند پيش خديوِ امَم
چو پُرخون بُدش روى نشناختند * به هر سوى در جُستنش تاختند
پيمبر عمر را بديد و بخواند * دو مهتر بر آوازِ او پيش راند
عمر رفت و عبّاس شادان برش * همى بوسه دادند پاى و سرش
4960 نبى روى بر روىِ اصحاب خويش * نهاد و بر آن گريه آورد پيش
عمر گفت : « مردم به تو اين زمان * دگرگونه دارند از اين كين گمان
اگر زآنكه آگاه گردد سپاه * كه برجاست « 1 » زنده رسُولِ إله
بيايند نزديك تو سربهسر * كه هستند زنده سپه بيشتر »
نبى گفت عبّاس را : « بانگ كُن * كه بانگت بلند است گاهِ سَخُن »
4965 از آن كوه عبّاس كردى ندا * كه : « زندهست اى مؤمنان مصطفى »
هر آنكس كه بشنيد آوازِ او * تو گفتى كه شد بخت دمسازِ او
اگر چند خسته بُدند آن گُروه * برفتند پويان برآن تيغ كُوه
ابو بكر با طلحه و با زُبير * به بالا شدند شادمانه ز زير
على نيز چون بانگِ عبّاس يافت * از آوردگه پيشِ سيّد شتافت
4970 نبى را على گفت : « رُو پاككُن * كه نشناسدت كس مگر از سَخُن »
نبى آب جُست ، آب آنجا نبود * على اندراين كار چُستى نمود
بشد ، بر سپر آب آورد پيش * پيمبر بدان شست رخسار خويش
لوا بود افتاده آن جايگاه * على برگرفت آن لوا را ز راه
هامش
( 1 ) ( ب 4962 ) . در اصل : برخاست زنده .