بَرِ مصطفى سنگى انداخت خوار * لبش خست و دندانش بشكست زار
4875 درآمد ز لب خون به روى و برش * يكى سنگِ ديگر بزد كافرش
شكسته بدان گشت ابروىِ او * وز آن خون روان گشت بر روىِ او
ز خون گشت چشم و رخش ناپديد * دگر كافرى باز پيشش رسيد
يكى تيغ زد بر كمرگاهِ او * نبرّيد ، ليكن درآمد به رُو
گران بُد زره بر تنِ مصطفى * ز درد و گرانى درآمد ز جا
4880 بيفتاد از اسپ و اسپش عدُو * ببرد و سبك بازگرديد از او
گمان برد كافر كه گشت او تباه * از اين ويله كردى در آوردگاه
كه : « كردم جهان بر محمّد سياه * در آوردگه شد ز تيغم تباه »
بلرزيد از اين آسمان و زمين * بنفريد بر كافرانِ لعين
برآمد ز جمعِ ملايك فغان * سيه گشت از اين ديدهء آسمان ( 107 )
4885 برافتاد از اين لرزه بر مهر و ماه * جهان را چو شب روز از اين شد سياه
ز قوم مُسُلمان هرآنك اين شنيد * اميدى به خود بر از آن پس نديد
هر آنك از مُسُلمان بدند تندرست * از اين دست و پاشان شد از بيم سُست
دگر هركه زخمى بُدى بر تنش * از اين مرگ آمد به پيرامنش
به نزديك سيّد از آن ده سوار * نماندند يك تن در آن كارزار
4890 فتاده در آوردگه مصطفى * نبودش توان تا برآيد به پا
بسى « 1 » جهد فرمود تا بر زمين * نشست و همى بانگ كردى چنين
كه : « اى مؤمنان زندهام من هنوز * بياييد تا دين شود دلفروز »
از اسلام اگرچه كس آنجا نبود * پيمبر براينگونه خواهش نمود
أَنَس « 2 » نام مردى ز اسلاميان * همىگشت در رزمگه آن زمان
4895 به پيش ابو بكر و عمّر رسيد * زبير را و طلحه هم آنجا بديد
كه از زخم و سستى مراين هر چهار * نهان گشته بودند در كوهسار
بپرسيد از ايشان كه : « اينجا چرا * نشستيد « 3 » دور از رسولِ خدا ؟ »
هامش
( 1 ) ( ب 4891 ) . در اصل : بس .
( 2 ) ( ب 4894 ) . در سيرت رسول اللّه : أنس ابن النّضر ، عموى أنس بن مالك . ( ص 670 ) .
( 3 ) ( ب 4897 ) . در اصل : نشستند .