بگفتند كه : « ورا بدانديش كُشت * به ما بر جهان شد ز كارش درشت » « 1 »
أَنَس گفت : « اگر زو برآمد دمار * نيايد دگر زندگانى به كار
4900 بياييد تا در صف كارزار * ز مهرش به پيشش بميريم زار
از او كس نپذرفت ، او شد روان * به پيش على آمد از ره نوان
ورا ديد در جنگ با كافران * وز آن جنگجو كافران بىكران
به هر گوشه هر دم على برقوار * برافروختى در صفِ كارزار
تلى كردى از پيكر كافران * بر آن كافران گشت كارش گران
4905 أَنَس گفت ك : « اى شيرمرد خدا * چو شد كشته در رزمگه مصطفى
تو از بهرِ كه جنگجويى چنين ؟ * چه خواهى از اين كوشش اى پاكدين ؟ »
على چون ز گوينده زين درشنيد * بتندى و تيزى دلش بردميد
به دو گفت : « بهرِ خدا كارزار * كنم تا شوم چون نبى كشته زار »
درآمد دگرباره زآنسان به جنگ * كه از مهر بُبْريد در جنگ رنگ
4910 بيفگند چندان ز كافر سپاه * كه بر دشت رفتن نمىداد راه
أَنَس همچنين پيشِ او جنگ كرد * چنين تا كه كشته شد اندر نبرد
وزاينرو نشسته چنان مصطفى * به اسلاميان كرد هردم ندا
ز خون چشم و رويش شده ناپديد * همىداد آواز و كس را نديد
بَرِ سعد وقّاص از آن ده سُوار * يكى رفت و آگاه كردش ز كار
4915 كه بر مصطفى اندراين رزمگاه * شدهست از برادرت گيتى سياه
نشان خواست زو سعد ، برگفت جا * بشد سعد از آنجا بَرِ مصطفى
ز خون بود رويش شده ناپديد * ندانست « 2 » سعدش ، اگرچه بديد
و ليكن پيمبر چو آواز كرد * بر آواز پيشش شتابيد مرد
قَتاده كه نُعمان بُد او را پدر * چو سهلِ حنيفه « 3 » دگر نامور
4920 رسيدند از آنسو به پيشش همان * خريدند مِهرش يكايك به جان
ز كفّار تيرى « 4 » يكى برگشاد * بيامد به چشمِ قتاده فتاد
هامش
( 1 ) ( ب 4898 ) . در اصل : درست .
( 2 ) ( ب 4917 ) . ندانست - نشناخت .
( 3 ) ( ب 4919 ) . سهل بن حنيف .
( 4 ) ( ب 4921 ) . در اصل : زه كفتار تيرى .