هر آنكس در آن شهر بُد زين سپاه * برهنه سر و پا ، دوان شد به راه
به آزرم « 1 » اسلام و خويشانِ خويش * برفتند هركس به جنگِ قريش
به مهر نبى دخترش فاطمه * برون آمده بود همچون همه
5000 همىرفت گريان برآن روى راه * زنى خادمه داشت او را نگاه
چنين گفت با فاطمه خادمه : * « نشايد ترا رفت همچون همه
كه در كارِ تو پاك شوى و پدر * نباشند راضى از اين دربهدر
بمان تا من آرم به پيشت خبر * ز احوالِ آوردگه دربهدر »
نشست فاطمه ، « 2 » خادمه پوى پو * به آوردگه اندر آورد رُو
5005 بيامد به آوردگَه برگُذشت * از آن كشتگان هريكى درگُذشت
ز ناگاه پيشِ برادر رسيد * چنين گفت چون روىِ آن كشته ديد :
« حرام است روىِ تو ديدن مرا * از آن پيش بينم رخِ مصطفى
ز پيش برادر چو زن برگذشت * پدر ديد كُشته برآن طَرْفِ دشت
به دو نيز هم التفاتى نكرد * بيامد به پيش پيمبر چو گرد
5010 ورا ديد و شيرخدا را بهم * ز ديدارشان زن جدا شد ز غم
بيامد به نزديكىِ فاطمه * خبردادش از كارِ لشكر همه
به شهرش گُسى كرد از آن جايگاه * زنِ خادمه شد به آوردگاه
بَرِ كشتگانِ خود آمد چو باد * ز خونِ دل از ديده چو « 3 » برگشاد
ز شهرِ مدينه مُسُلمان سپاه * پياپى رسيدى به آوردگاه
5015 بجُستى همى هركسى خويشِ خويش * كه بودند كشته به دستِ قريش
گروهى به يارىّ اسلاميان * به پيكار بستند در كين ميان
از آن مردمان بُد يكى حنظله « 4 » * چو شيرى كه از بند گردد يله
برآمد بَرِ صخر بر كوه زود « 5 » * همىخواستى زو نبرد آزمود
برافراخت دست و برآهخت تيغ * زدن خواست بر گردنش بىدريغ
هامش
( 1 ) ( ب 4998 ) . آزرم : جانبدارى ، طرفدارى ، پشتيبانى .
( 2 ) ( ب 5004 ) . شايد : « نشد فاطمه » ، يعنى با ديگران نرفت و همانجا ماند .
( 3 ) ( ب 5013 ) . جو - جوى : نهر آب .
( 4 ) ( ب 5017 ) . در اصل : حنطله : حنظلة بن أبى عامر ، غسيل الملائكه .
( 5 ) ( ب 5018 ) . در اصل : كوه رود .