تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
4855 نماندند « 1 » جز ده تن از مؤمنان * دگر هركه بودى شدى تا زنان زنان « 2 » بدانديش از تيغِ كوه * به زير آمد و شد به پيش گُروه

قتل حمزهء عبد المطلب بر دست وحشى

ستادند اندر پسِ كافران * زدندى دف و كرد شادى برآن زنِ صخر ، هند ، اندراين كوفت پا * همىكردى افسوس بر مصطفى به وحشى چنين گفت آن نابكار : * « گر از حمزه اكنون برآرى دمار 4860 ز پيرايه بر من هر آن چيز هست * ببخشم ترا ، زود بگشاى دست » روان گشت وحشى به آوردگاه * همى حمزه را جُستى اندر سپاه سرانجام با كافرى در نبرد * بديدش ، بپرسيد از آن شيرمرد بشد ، در پسِ سنگ بر راهِ او * نشست آن جفاپيشهء چاره‌جو « 3 » چو كافر شد از زخمِ حمزه تباه * روان گشت حمزه ز پيشش به راه 4865 بينداخت وحشى يكى حربه‌خوار * برآمد سر حربه‌اش بر زهار بدان خسته شد حمزهء زورمند * بزد دست و آن حربه از خود بكند بر آهنگِ وحشى روان شد چو باد * از آن سست گشت و به ره برفتاد بيامد سبك وحشىِ بدكُنش * بسى حربه زد بر سر و بر تنش بدان زخمها گشت حمزه تباه * ز نزديكِ او وحشى آمد به راه 4870 ز هند ، آنچه پذرفته بودش ، ستد * شدند هر دو خرّم از آن كارِ بد ز كفّار آمد يكى راست تير * به نزديكىِ مُصْعَب ابنِ عمير بدان تير شد مردِ مؤمن هلاك * لوا اندر آمد ز دستش به خاك

شكستن كفّار دندان رسول ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، و مجروح كردن او را

پسر داشت وقّاص ، عُتْبَه به نام * برادر ابا سعد و كافر تمام
هامش
( 1 ) ( ب 4855 ) . در اصل : بماندند . ( 2 ) ( ب 4856 ) . در اصل : زبان بدانديش ؛ به زير آمد - به زير آمدند ( - فعل مفرد از براى فاعل جمع ) . ( 3 ) ( ب 4863 ) . چاره‌جو ( ؟ ) . در اين موضع « چاره‌جويى » به معناى « حيله‌گرى » است .
ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 230 | حمد الله مستوفى قزوينى / مهدى مداينى