خروشيد و تكبير كرد آن زمان * شنيدند آوازِ او مؤمنان
4975 ز هر گوشهاى آمدى تنبهتن * چنين تا كه صد كس شدند انجمن
چو آوازِ مؤمن به كافر رسيد * دُژم گشت و زين رزم از آنسو كشيد
بَرِ صخر رفتند و گفت آن سپاه : * « نگفتى محمّد به كين شُد تباه ؟
كنون بانگ مىآيد او زنده است * چه گويى كه را دين فروزنده است »
چنين گفت : « تا بنگرم چيست حال * كه را برسرآمد زمان زاين قتال »
4980 برآمد برابر به كوهى بلند * همى بانگ كرد آن يلِ پُرگزند
به پيغمبر و ياوران ، هريكى * ندادند كس پاسخش اندكى
نمىگشت دستُور سيّد كه كس * به پاسخ برآرد به پيشش نَفَس
چو پاسخ نمىيافت كافر ، چو گفت « 1 » * كه : « هستيد يكباره با خاك جفت ؟ »
عمر را نماند اندراين كار تاب * چنين كرد با مردِ كافر خطاب
4985 كه : « هستند چندان به جا زين سپاه * كه بر تو توان روز كردن سياه »
چو آوازِ عمّر به كافر رسيد * ز كار پيمبر از او بررسيد
كه : « زندهست يا كشته ؟ برگوى راست » * عمر گفت : « اينك به پيشم بپاست »
دژم گشت از اين صخر و آواز داد : * « به بالا برآريد بُت را چو باد »
نبى گفت : « بالاتر از بُت خداست * شما را ز بُت كام جُستن خطاست »
4990 سپاهِ مُسُلمان از آن بدگمان * بر اندُه فزودند هم آن زمان
كه گر بارِ ديگر درآيد به جنگ * برايشان شود كار يكباره تنگ
نبى كرد آهنگ بالاى كُوه * گران بُد زره تن ز ره شد ستوه ( 109 )
به ره بر كلان سنگى افتاده بود * پيمبر بر آن جاى رغبت نمود
دو تا گشت طلحه ، بر او پا نبى * نهاد و برآمد به بالا نبى
4995 به طلحه چنين گفت : « جنّت از اين * كنون بر تو واجب شد اى پاكدين »
آگاه شدن اهل مدينه از شكست لشكر اسلام
چو آمد به شهر مدينه خبر * كه كفّار گشتند پيروزگر
هامش
( 1 ) ( ب 4983 ) . در اصل : جه كفت .