پس آن تيغ ديگر خديوِ انام * بزد دست و آهخت تيز « 1 » از نيام
چنين گفت : « اين را كه گيرد ز من * كه حقّش گزارد در اين انجمن ؟ »
از او بُو دُجانه « 2 » بپرسيد و گفت : * « چه چيز است حقّش ؟ ممان در نهفت »
بگفت : « آنكه از مؤمنان جنگجو * نگردى ، نپيچى ز كفّار رُو »
4845 بدين شرط از او بستد آن تيغِ تيز * بَرِ كافران رفت دل پرستيز
خرامان درآمد در آوردگاه * چنين گفت بهرش رسول إله :
« خراميدن « 4 » ايزد نخواهد ز كس * به غير از چنين جايگاهى و بس »
درآمد چنان بُو دجانه « 3 » به جنگ * كزان « 5 » تيغ از مهر ببريد رنگ
تبه كرد كفّار را چند تن * به جنگش شدند چندى از انجمن
4850 گرفتند كفّار گِرداندرش * بسى زخم كردند هركس برش
بر او زخم كردند هفتاد جا * چه برسر ، چه بر تن ، چه بر دست و پا
چو بسيار شد زخم ، مؤمن تباه * شد از جنگِ كافر در آوردگاه
ازاين كافرِ بدكنش چيره شد * سرِ مؤمنان اندرآن خيره شد
برآورد كافر بيكبار دست * مُسُلمان از آن گشت بسيار پست
هامش
- عليه السّلام ، ذو الفقار گفتندى . . » . در سيرهء ابن هشام ( متن عربى ، ووستنفلد ، ص 588 ) آمده است : « قال ابن هشام و حدثنى بعض اهل العلم ان ابن ابى نجيح قال : نادى مناد يوم أحد : لا سيف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا علىّ » . در طبرى ( متن عربى ، چاپ مصر ، ص 514 ) ضمن جنگ احد آورده است : « فقال ( رسول اللّه ) لعلىّ :
احمل عليهم ، فحمل عليهم ففرّق جماعتهم ؛ و قتل شيبة بن مالك أحد بنى عامر بن لؤىّ ، فقال جبرييل : يا رسول اللّه ، إنّ هذه للمواساة ، فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم : إنّه منّى و أنا منه ، فقال جبريل : و أنا منكما ، قال : فسمعوا صوتا :لا سيف الّا ذو الفقا * ر و لا فتى إلّا علىّ( 1 ) ( ب 4841 ) . تيز - بسرعت ، تند .
( 2 ) ( ب 4843 ) . در اصل : بو دخانه ؛ ابو دجانة - سماك بن خرشة الساعدى الانصارى . ممان - مگذار .
( 3 ) ( ب 4846 ) . : « أبو دجانه در حال عصابهء خود بخواست و در سر بست و از ميانهء صف بيرون آمد ، و همچون شير غرّنده مىآمد و مىرفت و تبختر مىكرد و مبارزت مىطلبيد ، و سيّد ، عليه السّلام ، گفت : إنّها لمشية يبغضها اللّه تعالى ، إلّا فى مثل هذا الموطن . گفت : تبختر نمودن در رفتن ، خداى تعالى دشمن دارد إلّا در چنين جايگاهى . » ( سيرت رسول اللّه : 652 - 653 ) .
( 4 ) ( ب 4847 ) . خراميدن : راه رفتن به ناز و تكلّف و زيبائى ؛ مشية ؛ با تبختر راه رفتن .
( 5 ) ( ب 4848 ) . در اصل : بوذخانه ؛ ( مصراع دوم ) : در اصل : كران .