كه بر خيره خواهند گشتن تباه * به جنگ محمّد در آوردگاه
چو بُد حضرمى كهترى زآنِ تو * بود بسته قومش به پيمان تو ( 83 )
اگر عمْرو شد كشته اندر نبرد * نشايد شود كشته يك دشت مرد
به عامر سپار اين زمان خونبها * كه گردد جهانى ز كُشتن رَها »
3670 بشد عُتْبَه نزديكِ قوم قريش * سخن گفت از اين در ز اندازه بيش
كه : « اى پُرخرد مهترانِ گُزين * چه جوييد بيهُوده اين جنگ و كين
چو خويشيد « 1 » باهم دو جنگى سپاه * مسازيد بر خيره خويشى تباه
وگر شفقتى نيست بر مرد خويش * مگرديد از اين دشمنِ جانِ خويش
ببخشيد بر خويش و فرزند و زن * مجوئيد پيكار آن انجُمن
3675 كه آن نامداران ز بيچارگى * بكوشند جان را بيكبارگى
اگر كُشته گردد يكى زآن سپاه * ده افزون از اين قوم گردد تباه
هر آن كو كند ترك هرچيز هست * نشايد به پيكار او بُرد دست
كه بىچيز باشد به هر كار چير * به چنگش چو روبه بود نرّه شير
وگر از پىِ عمرو جنگ آوريد « 2 » * به گُفتارِ من زاين سخن بگذريد
3680 كه او بود چون كهترى مرمرا * دهم خونِ او را هماكنون بها
نخواهم چنين از پى يك دلير * به كشتن دهم جان يك دشت شير » « 3 »
چو بو جهل از اين كار آگاه شد * به نزديك آن مردِ گُمراه شد
به دو گفت : « چون عامر از تو بريد * نشايد ترا اين سخن گستريد
به من گشت پيوسته آن نامدار * ترا نيست با كينِ او هيچ كار
3685 چو يك راه كردى مراو را رها * دگر ره چگونه دهى خُونبها
ترا اين زمان باد در پس فتاد * چو بايد همىداد مرديت داد
تو گر بازمىگردى از رزمگاه * بر او ما خود ايدر شويم رزمخواه »
بشد عُتْبَه با خيمهء خويشتن * ز بو جهل رنجيده و ز انجمن
* شبِ تيرهگُون چون برآورد سر * چو مشك سيه شد جهان سربهسر
هامش
( 1 ) ( ب 3672 ) . در اصل : جو خويشند .
( 2 ) ( ب 3679 ) . در اصل : جنگ آورند ؛ . . . ؟ ؟ ؟ كذرند .
( 3 ) ( ب 3681 ) . در اصل : يك دست شير .