به روى شكم مىشدى بر زمين * ز حرص و شَرَه شوم مردِ لعين
بكوشيد و خود را فگند اندر آب * بشد حمزهء شيردل پرشتاب
تبه كردش و آب از او شد پليد * وزآن بر رخ كافران بد رسيد
كه از فرّ سيّد در آن رزمگاه * نمىبرد كافر سوىِ آب راه
3645 بكندند هر جايگه چند چاه * و ليكن نديدند آب آن سپاه
چو بىآب شد كافر از اضطراب * برفتند ياران بدان حوض آب
به آبشخور از لشكرِ كافران * همىآمدندى يكايك سران
نمىكردشان مردِ مؤمن رها * چنين گفت با مؤمنان مصطفى :
« بمانيد كز حوض آبى برند * كزآن بىگمان « 1 » خونِ خود مىخورند
3650 كه هر كو خورد آب از آن جايگاه * در اين جنگ خواهند گشتن تباه »
پس آنگاه در لشكر كافران * نشستند باهم دلاور سران
حكيم آنكه او بود پورِ حِزام « 2 » * نبُد ديده آن وقت ز اسلام كام
چنين گفت : « از ايدر اگر اين سپاه * كنون بازگردد به آيد به راه
كه آن قوم را نيست از مرگ باك * به مردن بكوشند در جنگ پاك
3655 اگر چند ايشان ز ما كمترند * و ليكن ز مردى نبرد آورند
نداريم پايابشان در نَبرد * نبايد به بيهُوده پيكار كرد
كز ايشان بتابد « 3 » همى فرّ دين * وزينرو سپاهست اندوهگين
تو گويى كه اين نامبرده سپاه * همه خفتهاند اندر اين رزمگاه »
چو بو جهل آگه شد از گفتِ او * غم و درد و اندوه شد جفت او
3660 به عامر چنين گفت ك « اندر سپاه * برو خون نامى برادر بخواه
كه خواهد سپه بازگشتن به راه * تو زاين مردمان شو كنون دادخواه »
بشد عامر و داد جست از سران * بگفتند با او همه كافران
ك « زين رزمگه هيچ اندُه مدار * كه كينت نمانيم از اينگونه خوار
حكيم رفت نزديك عُتْبه چو ديد * كه گفتارِ او كس نخواهد شنيد
3665 به دو گفت ك : « اى مرد با آب و جاه * ببخشا براين لشكر رزمخواه
هامش
( 1 ) ( ب 3649 ) . در اصل : كران بىكمان .
( 2 ) ( ب 3652 ) . در اصل : بور حرام .
( 3 ) ( ب 3657 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ ايد .