3595 چو سوى كژى « 1 » رفت و گويد دروغ * به نزد شما باشد آن را فُروغ
همى راست گويد كه او زآن سپاه * به آبشخور آمد بدين سُو به راه »
بپرسيد آنگاه از بوسيار : « 2 » * « كجا دارد آن گشن لشكر قرار ؟ »
چنين گفت : « باشد دو فرسنگ راه * از آن گشن لشكر به نزديكِ چاه »
ز لشكر بپرسيد : « چنداند و چون ؟ » * چنين گفت : « باشد ز نُهصد فزون »
3600 پيمبر چنين گفت : « آرى همان * چنين است آن لشكر بدگمان »
بپرسيد پس : « از مهان سپاه * كدام است كآمد بدين رزمگاه ؟ »
سران را به پيش نبى برشمرد * همه مهتران را در او نام برد
چو عبّاس فرخندهپىّ و عقيل * چو نوفل گزين مهترِ بىبديل
خليفه سرافراز آزادهخوى * دگر عُتبه و شيبهء رزمجوى
3605 اميّه بُد و عقبهء رزمزن * ابو جهل و چون عاص لشكرشكن
حكيم آنكه او هست پورِ حزام « 3 » * دگر سرفرازان با فرّ و كام
پيمبر چو بشنيد ، گفتا چنين * كه : « مكّى پى افگنده « 4 » يكباره كين
به مكّه هر آنكس كه او مهتر است * يكايك در اين جنگ با لشكر است
و ليكن به يارىّ پروردگار * برآريم از ايشان در اين كين دمار »
3610 ز انصاريان گفت مردى چنين * به سيّد كه : « اى واضعِ كارِ دين !
بدانديش اگر پيشتر پيش چاه * درآيد ، شود كار بر ما تباه
بگيرند بر ما ره آب پاك * بميرد سپه تشنه بر روى خاك
سزد گر هم امشب از اين جايگاه * سوىِ چاه رانيم جنگى سپاه
سپه را به جايى فرود آوريم * دگر چاهها را به پى بسپريم
3615 گر آنجا نيابد بدانديش آب * بماند به كردارِ خر در خلاب »
پيمبر پسنديد گفتارِ او * همان شب سوى خانه بنهاد رُو ( 82 )
بيامد يكى چاه را برگزيد * كه شايستهء لشكر خويش ديد
يكى حوض كندند و پرآب كرد * بخورد و بياسود از آن آب مرد
هامش
( 1 ) ( ب 3595 ) . در اصل : سوى كرى .
( 2 ) ( ب 3597 ) . در اصل : بوسيار ( ؟ ) . نك . ذيل بيت 3578 .
( 3 ) ( ب 3605 ) . در اصل : بور حرام .
( 4 ) ( ب 3607 ) . در اصل : نىافكنده .